تو را می خواهند بکشند و در این میان بسیاری متهم اند شاید بیش از همه خودت. باید طوری در برابرشان بایستی که ایستادگی ات خم به ابرو نیاورد اما … اگر جا ماندی چه؟! چه کسی جز “تو” باید تاوان این فلاکت را بدهد؟؟؟
پی نوشت: وبلاگ ما قریب به پنج ماه از دسترس بنده خارج بود. اما من هنوز اصرار بر زنده بودن دارم!
مرداد ۸م, ۱۳۸۹ در
شبانه |
۳ نظر
ثانیه های انتظار یکی پس از دیگری می گذرند و نمی دانیم رفیق روزهای بی روزن ما در چه حال است؟ ما که به همین زودی دلتنگش شدیم و البته بیش تر گیجیم؛ می دانیم چگونه اما نمی دانیم چرا!؟
تو می گفتی آزادی بهانه نمی خواهد، اما حالا مثل اینکه حقیقت با تمام تلخی و زمختی اش دارد به ما می فهماند که حکایت آزادی تو و خیلی های دیگر، بهانه می خواهد. هرچند که در کنج دیوارهای سرد اوین هم آزاد باشید.
همیشه می گفتی نوشتن خلق دنیایی است بدون خدا و تقدیر و درد. به حرفت ایمان داشتم اما می بینی که؛ در آنچه برایت می نگارم، درد-هرچند بسیار کمتر از آنچه هست- به چشم می خورد. اما با وجود اینکه پای خدا را هم به این کارزار باز کرده اند زورشان گویی به تقدیر نمی رسد! آخر حساب تقدیر سواست؛ تقدیر مردمان به دست خودشان رقم می خورد حتی اگر حوادث همیشه یک قدم پیش از ایشان گام بردارد…
در طی این چند روز واژه ها الکن بودند و نشد که چیزی برایت بنویسم و حالا نیز… این هم حتما حکمتی دارد که کلمات روی کاغذ در این چند سطر ناچیز هم، اکثرا وجودشان را پیش تر از تو وام گرفتند!
تو را گرفتند و بردند و … زدند. طاقت بیار رفیق؛ به همان دلیلی که خودت از باقی رفقا توقع داشتی…
نصور نقی پور را آزاد کنید.
پی نوشت اول و آخر: روزها سخت و سخت تر می شوند. فضا سنگین و سنگین و تر و عقده ها و بغض ها و کینه ها ی درونی ام زیاد و زیادتر!! دلم می خواد بالابیارم…
اسفند ۱۶م, ۱۳۸۸ در
سیاسی |
۱۰ نظر
چهار نفر را دیروز کشته اند چهل نفر را فردا خواهند کشت. امروز را اعلام نکرده اند.
چهل نفر را پریروز کشته اند چهارصد نفر را پس فردا خواهند کشت امروز را اعلام نکرده اند.
چهارصد نفر را سه روز پیش کشته اند چهار هزار نفر را سه روز بعد خواهند کشت امروز را اعلام نکرده اند.
بیست و پنج میلیون نفر را بیست و پنج روز پیش کشته اند چه دلیلی هست که همه را بیست و پنج روز بعد نکشند؟ امروز را اعلام نکرده اند.
“رضا براهنی”
پی نوشت اول: به دلیل اینکه ایران آزاد ترین کشور جهان است، وبلاگ من هم فیلتر شده است؛ اما خب بسته نمی شود. آدرس جدید قابل دسترس
پی نوشت آخر: به قول رفیقی، یک پای کار می لنگد وقتی یک شادی بین مردم و حکام مشترک باشد! هان؟!
اسفند ۷م, ۱۳۸۸ در
سیاسی |
۵ نظر
به گمانم بچه ها کمی دیرتر خبر را بفهمند. لااقل شب را نگرانت نخواهند بود. از صبح اما وقتی به مدرسه مراجعه کنند و متوجه شوند که نیستی، که تو را دزدیده اند، که تو را از آن ها دریغ کرده اند؛ چشمانشان خیس می شود. دلتنگت می شوند. دیگر کسی را ندارند که از سرو کولش بالا روند! می بینی دنیا چه زود می چرخد رفیق؟! همیشه تو در خلوتت پشت هر سیگار برایشان اشک می ریختی اما این بار …
چقدر دوستشان داشتی، به ظاهرت اما نمی آمد! چقدر با شوق از خاطره های مشترکت با آن ها می گفتی.
برای تو می نویسم محمد؛ تو که نیستی تا بخوانی، نیستی تا ببینی اشک هایمان این روزها چقدر گستاخ شده اند، نیستی تا وعده ی ظفر را با آن انرژی وصف ناشدنی به ما بدهی…
راستی یادت باشد برایمان بگویی این اولین شب زندان چقدر طول می کشد؟ حتم دارم لطف دهکده ی جهانی و فشردگی زمان و مزخرفاتی از این دست، شامل حالش نمی شود! یلدایی است برای خودش!!
آخ که چقدر مشتاقانه در تن رنج کشیدگان پوست می ترکاندی. چقدر دردهایشان بر روی گرده هایت سنگینی می کرد و تو البته روز به روز سنگین ترش می کردی!
صدای سرفه های خشکت در آخرین باری که دیدمت هنوز در گوشم می پیچد و مثل پتک آدم را له می کند! یادت هست چقدر آن روز خوشحال بودیم؟! به قول تو یک خاطره ی بزرگ بود در سال بدعت! آخر این سال لعنتی اما تو را هم به بند کشیدند…
به آقای بازجو بگو جرمت عشق به تمام خالی سفرگان است. بگو برای “زن” سهمی بیش از آنچه آنان قائلند، قائلی. بگو دلت برای فرانک تنگ شده…!

محمد غزنویان را آزاد کنید
پیوست: محمد غزنویان اول اسفند ماه با قید وثیقه آزاد شد.
بهمن ۲۰م, ۱۳۸۸ در
شبانه |
۱۰ نظر
سرم را به دیوار می کوبم. آن قدر درد می کند که ضربه ی دیوار برایش چندان کاری نباشد. کاش می ترکید. کاش منفجر می شد! فکر اینکه چطور آن هایی که جای من به بند کشیده شده اند امشب را به صبح می رسانند، دیوانه کننده است…
مثل اینکه روزهای بد تمام شدنی نیستند. صحنه های امروز شنیع بودند. غیر قابل توصیف.
از دوران کودکی گوشهامان دائما می شنید که رنگ عاشورا سرخ است؛ امروز چشمانمان دید. در دیده ها ابهامی چون شنیده ها نیست. و البته لخت و بی پرده است.
ما پیروزیم
اما کاش شهدای تا ابد زنده ی امروز نیز
در صبح آزادی
پایکوبی می کردند…
پی نوشت اول: تیتر برگرفته از متن ترانه ی “آخرین زمان” شاهین نجفی است.
پی نوشت دوم: عده ای دست از سر شبکه های جذاب صداوسیما ی جمهوری اسلامی برنمی دارند یک عده هم دست از سر بی بی سی فارسی! تا کی آخه…؟!
پی نوشت آخر: بعد از “مراسم تشییع جنازه ی آقای منتظری” و دیدن چنین خیل عظیمی در قم حس خوبی داشتم که الان بعد از “عاشورا” به هیچ وجه چنین حسی رو ندارم. دوباره ریختم به هم! نمی دونم چرا!
دی ۷م, ۱۳۸۸ در
سیاسی |
۱۸ نظر
بیش از سه دهه بود که به دلیل عدم ظهور صدایی ماندگار که بتواند کاملا با ترانه و آهنگ “چفت” شود؛ در خلسه های شبانه مان،به طور معمول، صدای فرهاد و فریدون فروغی و گاها داریوش به گوش می رسید (البته با فاکتور گرفتن از موزیک غیرایرانی) دست آخر هم گویی انتظارمان برای ظهور پدیده ای نوین در موسیقی پاپ بی نتیجه ماند و البته آنی که در پی اش بودیم را در دل سبکی که توقعش را نداشتیم ( به شخصه حتی فکرش را هم نمی توانستم به مخیله ام راه دهم!)؛ یافتیم.
صدای شاهین نجفی را وقتی برای اولین بار شنیدم شکه شدم! راستش آن قدر در ایران موسیقی رپ به بیراهه رفته بود و از هویتش که همانا اعتراض بود؛ دور افتاده بود که فکر نمی کردم کسی بتواند با رپ این چنین کند که شاهین کرد. شاهین همه ی حرف ها را نمی زد که شلیک می کرد. زیباتر از ما. برای هر کلمه ای که در ترانه هایش می شنیدی جا داشت که مدت ها فکر کرد. ستایش شاملو، داعیه دار حقوق زن بودنش، دردی که با صدای خش دارش چون نعره بیرون می جهید، به ستوه آمدنش از سنت و مذهب، سخن راندن از فقر و اعتیاد و فحشا، فهم عمیقش از فلسفه، آگاهی اش از انسان و آزادی، درک فرودستان و هزار و یک حرف که از دل ترانه هایش بیرون می آمد و از دغدغه ای مشترک و ظهور خواننده ای به واقع “فهیم” حکایت می کرد. این در حالیست که در ایران کمتر اتفاق افتاده است –اگر نخواهیم بگوییم اصلا پیش نیامده!- ؛”اعتراض” به صورتی کاملا شفاف در هنر عموما و موسیقی خصوصا راه پیدا کند … و شاهین حقیقت را بی مهابا و لخت، آنچنان که در کوچه و خیابان هر روز به چشم می آید، به زبان آورد.
خاطرم هست که تا چند روز پس از شنیدن “زندگی سگی” مسخ بودم. تمام تابوهای سنتی در یک ترانه شکسته شده بود و به خشن ترین نوع ممکن به گوش می رسید؛ آن چنان که خواب از سر هر بنی بشری برباید. من اما گمان می کردم این چند ترانه ی بی نظیر شاهین یک اتفاق است و چون “همه چیز” را می گوید دیگر در آینده حرفی برای گفتن نمی ماند. اما با شنیدن آلبوم ایلوسیون نظرم عوض شد و حالا دیگر شاهین را نباید یک اتفاق بدانیم…
در اولین آلبوم رسمی شاهین نجفی، پیشرفت هایی در سبک و سیاق برخی آهنگ ها نسبت به گذشته به چشم می آید هرچند که به نظر نگارنده به رغم اینکه موسیقی رپ کلام محور است اما به هر حال شاهین نباید مساله ی آهنگ و تنظیم “تمیز” تر برخی کارها را نادیده بگیرد.
به شخصه “آخرین زمان” را به دلیل تلفیق راک و رپ و سبک بی نهایت اعتراضی کار بیش از باقی کارها پسندیدم و البته “سارینا” را تاثیر گذارترین کار این آلبوم می دانم. هرچند که به نظرم جای شاهکاری چون “زندگی سگی” در این آلبوم به شدت خالی است…

پی نوشت اول: به راستی که چه ساده انواع رسانه ها علی رغم ادعاهای پوچشان، خواننده ای را که به جریان خاصی وابسته نیست را به هیچ عنوان ساپورت نمی کنند. با توجه به اینکه شاهین چندین برابر بیش از برخی کارشناسان و میهمانان تاریخ مصرف گذشته شان حرف برای گفتن دارد. شاید همان بهتر که عده ای هنوز هم درگیر دعواهای سیاسی مضحک خودشان باشند و امثال شاهین کار خودشان را بکنند…
پی نوشت ۲: موسیقی اعتراض(۱)/ شاهین نجفی
پی نوشت آخر: برای خود من بیش از همه غیر قابل هضم است اما به هر حال “ماهنامه ی نسیم هراز” با شاهین نجفی گفتگو کرده و این نشریه تا امروز هم روی پیشخون روزنامه فروشی ها موجود بود! رفیق کمی عجله کن!
پیوست: موسیقی اعتراض(۲)/ شاهین نجفی
آبان ۱۳م, ۱۳۸۸ در
بهانه ها |
۱۲ نظر