شب است و چهره میهن سیاهه
نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم
که هرکه عاشقه پایش به راهه
برادر بی قراره
برادر شعله واره
برادر دشت سینه ش لاله زاره
شب و دریای خوف انگیز و توفان
من و اندیشه های پاک پویان
برایم خلعت و خنجر بیاور
که خون می بارد از دل سوزان های
برادر نوجوونه
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه
تو که با عاشقان درد آشنایی
تو که همرزم و همزنجیر مایی
ببین خون عزیزان را به دیوار
بزن شیپور صبح روشنایی
ساعت ۳:۳۰ بامداد امروزبا حمله ی وحشیانه ی نیروهای لباس شخصی و انصار حزب الله به کوی دانشگاه تهران،دانشجویان کوی بر اثر ضربات گلوله،زنجیر،باتوم و چماق مجروح شدند…
تکرار ۱۸ تیر ۷۸؟کمی وخیم تر؟
ایستادگی در برابر این کودتای سیاه نهایتا چه نتیجه ای را در بر دارد؟
و چه خوب گفت مهدی کروبی،این روزها بی شک عزای عمومی است…
خرداد ۲۵م, ۱۳۸۸ در
دستهبندی نشده |
۶ نظر
از خیابان که می گذرم،سرود آفتابکاران را می شنوم.تمام تنم گر می گیرد.راهم را گم می کنم.کمی جلوتر یکی از دوستانم مرا بلند صدا می کند”خسته نباشید!”به خودم که می آیم می بینم بی هوا چند ده قدمی از در ورودی جلوتر رفتم.دوستم می گوید چرا اشک تو چشمات جمع شده؟!
سراومد زمستون،شکفنه بارون
…
میاد دوباره زمستون؟!!!
خرداد ۱۶م, ۱۳۸۸ در
شبانه |
۳ نظر
خبر نمی دهد چرا که اگر این چنین بود با وجود شلوغی(ازدحام؟)بی حد نمایشگاه کتاب امسال،ملت ما بایستی بسیار مشتاق کتاب و کتابخوانی می بودند…

پی نوشت اول:مدتی قبل در کامنتی که پای یکی از پست های وبلاگ دوست خوبم محمد غزنویان گذاشته بودم،شاکی شدم که چرا در نوشته اش از لفظ اسکناس محترم استفاده کرده است…آدم که با خودش نباید رودربایستی داشته باشد،در مواقع نیاز(خصوصا وقتی مقروض باشی) اسکناس واقعا برای آدم محترم می شود هرچند که در اصل این چنین نباشد.
پی نوشت ۲:چقدر این روزها همه برای مملکتشان دل می سوزانند و هیچ کس هم به فکر پول و قدرت سیاسی نیست…
پی نوشت ۳:چقدر حسادت زشت است و چقدر نارفیقی زشت تر،مگه نه مینا؟!!
پی نوشت آخر:تنها تر از همیشه ام.احساس می کنم این روزها هیچ کس انتظارم را نمی کشد،حتی انتظار!
اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۸ در
شخصی |
۷ نظر