پستی که از نوشتنش پشیمانم!

۴-۵ ساله که بودم در حسرت یک ماشین کودکی سوختم و همیشه مجبور بودم به جرم دختر بودنم عروسک بازی کنم!در کودکی بر خلاف دیگر هم سن و سالانم حتی یک بار هم لی لی بازی نکردم،هرگز نه دوچرخه ای داشتم نه دوچرخه سواری کردم،به ندرت کارتن تماشا می کردم و هیچ خاطره ی مشترکی از خردسالی ام با کودکی دیگر ندارم!!پا گرفتن و پوست ترکاندن من در شهر پر تحجر و پر نفاقی که بدون هیچ گونه اغراقی-حداقل-نیم قرن از دیگر شهرهای کشور عقب است ،با تولد دردی عمیق و بی هویت که هیچ گاه در موردش با هیچ کس نتوانستم حرفی بزنم؛سپری شد!۶ساله که بودم پیرمردی با سیبیل های بلند آن قدر به من علاقه داشت که باید ماهی یکبار به خانه ی پدری ام می آمد و سیمین کوچولو را می دید و من با اینکه هیچ گاه به مردانی که صورتشان مو داشت اجازه ی بوسیدنم را نمی دادم؛مایل بودم او مرا ببوسد!!بعدها فهمیدم این امر دو دلیل عمده داشت:اولا اینکه من مردان سیبیل بلند را دوست دارم ثانیا اینکه اصلان اصلانیانی که در کودکی حتی برایم شعر می سرود دوست بامداد من بود و قانون جاذبه کار خودش را خوب می داند!! درس و مدرسه فرصتی بود-هر چند کوچک-برای دیدن و دیده شدن و من حتی زمانی که نمی خواستم دیده شوم هم-متاسفانه یا خوشبختانه-به شدت دیده می شدم!!آن روزها بزرگترین سوال ذهن من این بود که چرا مامان و بابا بارها و بارها به خاطر اینکه یواشکی پول کیک و کلوچه را صرف خرید شاهزاده و گدا و مارکوپولو می کردم مرا دعوا می کنند؟؟!!حالا اما می دانم حداقل یکی از دلایلش این بود که نمی خواستند مثل امروز مردنی باشم!!به نوجوانی که رسیدم دوست نداشتم نمره ای کمتر از بیست بیاورم و برادر بزرگم به هر زور و جبری که می شد کتاب سه جلدی نگاهی به تاریخ جهان نهرو را در حلقوم من می کرد!! و به یاد دارم یک روز که مادری کودک خردسالش را به دلیل نخریدن پفک گریه انداخت من که پشت سرشان راه می رفتم و واقعه را می دیدم مجبور شدم یک پفک نمکی مینو را از سبد مغازه ای که از جلویش رد می شدم بدزدم(!)و در دستان آن کودک قرار دهم!!بعدها فهمیدم دلیل این حرکت من این بود که همیشه هدف برای من وسیله را توجیه می کند!!(البته نه به سبک و سیاق ماکیاولی اش!)۱۳ سالگی آغاز زندگی من بود؛دلیلش را به تشکیل پرسش چرایی نماز خواندنم در ذهنم یا بهتر بگویم شک به دین می دانم.وارد دبیرستان که شدم معدل بیستم شد سیزده و عشق همه ی هوش و حواسم!آن روزها هر نیم روز یک رمان عاشقانه را طی می کردم و بعید می دانم اشخاصی چون فهیمه رحیمی و مریم جعفری رمانی نوشته بودند که من نخوانده باشم.دوران بلوغ را که لااقل سه چهار سالی زمان می برد تا بگذرد من شش ماهه گذراندم!!یکی از دلایل اصلی این امر آن بود که دوستی به شعر من گفت شاهکار هنری و البته بعدها،هم به گفته ی خودش هم چیزی که با واقعیت یکسان بود فهمیدم آن شعر ضعیف ترین شعری بود که تا آن روز کسی توانسته بود بسراید!آن شاهکار هنری(!)و آن دوست باعث شدند که من تفاوت را باور کنم و ایمان این را پیدا کنم که همیشه می توانم کاری انجام دهم که از دیگران متمایز باشم.بعدها فهمیدم تشویق تا چه اندازه می تواند در زندگی انسان موثر باشد.آن دوست صمد بهرنگی را به من شناساند و ماهی سیاه کوچولوی صمد به من آموخت که دنیا چیزی فراتر از آنی است که من می بینم و من پی کلمه ای افتادم که برایم ترجمه نشده بود:آزادی!شریعتی اما علی را جور دیگری تعبیر کرد و باعث شد اولین اعتقاد با بینش زندگی من زاییده شود.نادر ابراهیمی میان مه دیار همیشه محبوب من هم عاشقانه را برایم معنا می کرد هم هلیای خود ساخته اش را.دمیان شبیه خود من و داستان کودکانه ای که قبل تر از زندگی خودم نوشته بودم؛بودو با وجود اینکه در ابتدا تمایلات بعضا متناقضی داشتم در سرمایه گیر افتادم!!آن روزها صدای زمخت فریدون فروغی و فرهاد و دادا شکننده ی سکوت روزهای بی روزنم بود.حالا من یاغی و ملحد شده بودم و بارها در خلسه ی شبانه ی غار افلاطونی ام در لابه لای دودها تصویری ناشناخته را می دیدم.بعدها که مجنون شاملو شدم و با صدای اهورایی اش به پرواز درمی آمدم و یک مرتبه در آسمان حتی دست به گردن همان تصویر انداختم؛نا خود آگاه دریافتم که خدایم را می بینم!از آن روز تا امروز خواندن غذای من است،شعر زبان من،قلم فریاد من ،وطنم و مردمم عشق من،فریاد کسب وکار من،عشق ایمان من،آزادی راه من،رهایی انگیزه ی من،آزادگی شعار من،حق شرافت من،امید فردای من،تغییر هدف من و…در عین بی سیاستی،سیاست زندگی من!

اندیشه ی وبلاگ و وبلاگ نویسی را مدیون رفیقی ام که هیچ گاه نتوانستم برایش دوست خوبی باشم با اینکه بابت به دست آوردن و بودن بسیاری از دوستان خوبم همیشه مدیونش خواهم بود.اولین بار هم(حدود ۴ سال پیش) وبلاگی در پرشین بلاگ برایم ساخت.هه!!وقتی یاد اولین عکسی که برای اولین پست آن وبلاگ انتخاب کردم،می افتم خنده ام می گیرد؛واقعا پیشرفت کرده ام!!طی این چند سال وبلاگ نویسی میهمان بلاگفا و میهن بلاگ و بلاگ اسکای هم شدم که البته به لطف دموکراسی حکومت اسلامی دوتای اول فیلتر شدند!دامین شخصی را اما از دوست عزیزی دارم که همیشه مهربان من بوده.حالا شکنجه گاه کاملا متعلق به من است چرا که اسم و قالب و محتوایش از ابتدا همانی شد که می خواستم و البته این ها تماما -با وجود مشغله ی فراوانم-مرا ملزم به تعهد بیش تر نسبت به بیش تر نوشتن و البته بهتر نوشتن خواهد کرد.شاید به همین بهانه هم قصد داشتم برای اولین نوشته ام روزی واقعا خاص را برگزینم.و حالا که من دانشجو هستم،روز دانشجو هم فرصت خوبی شد برای نوشتن من در شکنجه گاه.این اسم را هم نمادی می دانم از دنیای من و ما یا حتی کمی نزدیک تر وطن من و ما!۱۶ آذر و آن سه قطره خون را نیز نماد آزادی و آزادگی می دانم و عقیده دارم پنجاه و پنج سال پیش در چنین روزی یاران دبستانی من باید می مردند چرا که بی‌سوادی و بی‌شعوری را به هم نمی‌آمیختند تا نغمه‌ای چون بی‌شرفی ساز کنند.باید می مردند چرا که صدای وجدانشان را در درون خود خاموش نکردند تا بی‌دغدغه به خطاکاری و تبهکاری ادامه دهند…

متاسفم که پس از گذشت بیش از نیم قرن امروز اما روز دانشجو تنها پی نوشتی می شود ریز بر زیر سررسیدهایی که روزانه چندین بار ورقشان می زنیم.متاسفم که دانشجو سرخورده ای بیش نیست که آرمان هایش اغلب به مراتب سریع تر از یک سیگار مالبرا می سوزد!!متاسفم که جنبش دانشجویی باید فدای منافع شخصی برخی دانشجویان شود و همیشه درگیر و قربانی بحث های مطلق ایدئولوژیک و دعواهای نظری باشد.

پی نوشت اول: روز دانشجو بر همه ی دانشجویان دیروز و امروز مبارک.

پی نوشت۲: به یاد ندارم در زندگی کاری کرده باشم که بعد پشیمان شوم.اما از همین حالا از بابت شرح زندگانی ام در این پست پشیمانم!با اینکه هنوز چند دقیقه ای هم تا انتشار فرصت دارم اما ترجیح می دهم …

پی نوشت۳: امیدوارم روزی واقعا بتوانم اسم شکنجه گاه را عوض کنم!

پی نوشت۴: با اینکه دو دست بیش تر ندارم اما این روزها هم زمان بیش از بیست هندوانه برمی دارم!

پی نوشت آخر: چقدر از هم فاصله گرفته ایم…متاسفم!!

۲۹ نظر

کسی که هیچ کس نبود.آذر ۱۷م, ۱۳۸۷ در ۳:۵۵ ب.ظ

خوشحالم که حد اقل یه جا یاد من هستی
و اینکه اولین نفریم که اینجا می نویسه

پیامبر دیوانهآذر ۱۷م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۷ ب.ظ

سیمین عزیز!
درود و دوصد بدرود
بسی خوشحالم کردی با اومدنت. و بسیار بیشتر برای راه اندازی این وب جدیدت در این روز مبارک! [و البته کمی تلخ] چه خوب روزی رو انتخاب کردی! روزی که نماد آزادی خواهی است.

مدت‌ها بود دلم و دستم به نوشتن نمیرفت. از یک طرف این بی‌حوصلگی‌ام و از طرفی هم انتقال بلاگم به وردپرس، کمی شاید موجب این مساله شده.حالا اما با حضور تو روحیه‌ای گرفتم. بلکه قلمم لغزید.

این پستت رو نخوندم
نقدا اومدم تا سری زده باشم و دید تو رو بازدیدی کرده باشم.
برمی‌گردم…
دیر زی شاد!

حقیقت تلخآذر ۱۷م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۵۰ ب.ظ

سمین گرامی .. بیوگرافی و به شکلی می شود گفت CV زندگی .. را خوب نوشتی .. پشیمانی سودی ندارد ..
اما دیدگاه شما در باره حزب توده .. و اکثریت و تفکر توده ای اکثریتی .. احساسی و مهر خواهانه است ..
من تحلیلم این نیست که حزب توده عامل موثری در ایجاد ان انقلاب ۵۷ بود .. بلکه در حفظ و ماندگاری جمهوری اسلامی و اسلام عزیز .. نقش زیادی به شواهد و اسناد تاریخ بازی کرده و می کند ..
بدرود

هامونآذر ۱۸م, ۱۳۸۷ در ۱:۳۳ ق.ظ

سلام خوبین ؟….همه نقل و انتقال جدید عالیه و اینجا خیلی قشنگه…..خانه نو مبارک….امیدوارم که سال های دورتر بازهم اینجا کنارت باشیم…..همه گذشت رو که تو این چند سال قسمت قسمت ازت شنیده بودم رو یکجا و کاملتر خودنم و چقدر هم زیبا مثل همیشه….. دانشجو شدن مجددت هم مبارک ….. یاد زمان ها گذشته افتادم….. وقت هایی که بحث میکردیم….وقت هایی که پر از انرژی بودیم….. وقت هایی که به خیال خودمون فعال بودیم ….وشاید پیش فعال…… نیمدونم….. ولی خیلی قشنگ بود همه پیش فعالی…..

پیامبر دیوانهآذر ۱۸م, ۱۳۸۷ در ۴:۲۳ ق.ظ

خوندم. هم سطرهایی رو که درباره ی زندگی خودت بود و هم سطرهایی که فریادت.

فریادت همیشه رسا
قلمت همیشه جوشان
اندیشه‌ات همیشه جاری
زندگی‌ات، آینده‌ات آباد
و عشقت جاویدان باد
دیر زی شاد

بهــارآذر ۱۸م, ۱۳۸۷ در ۵:۳۸ ب.ظ

سلام
خونهء جدید مبارک براتون آرزوی موفقیت می کنم
منتظر خوندن نوشته های پربارتون هستم
همیشه شاد باشید

AhMaD SiYaSiآذر ۱۸م, ۱۳۸۷ در ۶:۰۵ ب.ظ

SallaM.Vaghti Midoonam Khoobio Por EnerrZhi Dige Porsidane Halet Bi Mana-st.
Az Hasrat Haye Gozashteat Va Arezoohaye Koochakat Neveshte Boodi,Bedan Ke Gozashte Faghat Be Darde Faramoosh Kardan MikhoraD Va Say Kon An Arezoohaye Kochakat Emrooz Be arezoohaye Bozorg Va Tahaghogh Yaftani-i Tabdil shavad Ta Zendegiyat Haman Shavad Ke Erzooyash Ra Dashti.
Barat Doa Mikonam Ke Khodavand Begirad Az To AnChe Ra Ke Khoda Ra MigiraD Az To :) >-

ارسآذر ۱۸م, ۱۳۸۷ در ۶:۵۷ ب.ظ

سلام
وبلاگ نو مبارکه . امیدوارم مثل این آخرا غیب نشی و منظم بنویسی – من یکی چقدر مرتب مینویسم خودم دارم نصیحت هم میکنم D: -
اون پفکه خیلی جالب بود بعلاوه برادرتون
خوش باشید

نیماآذر ۱۸م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۰۴ ب.ظ

قالب جدید فوق العاده است. موفق باشید

محمدآذر ۱۸م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۵۸ ب.ظ

سلام…
وقتی فهمیدم هنوز وبلاگ مینویسید(یا شاید دوباره شروع کردید) خیلی خوشحال شدم. این کارتون من رو هم ترغیب کرد!
امیدوارم منو فراموش نکرده باشید!

سعیدآذر ۱۹م, ۱۳۸۷ در ۱:۵۹ ب.ظ

سلام. وبلاگ جدید یا به عبارت بهتر وبسایت جدید رو تبیک میگم. طراحی خیلی خوب و به جایی داره و البته اسم تکان دهنده ای… روز دانشجو رو اما تبریک نمیگم. اگه مطلبی که همین امروز پست کردم رو بخونی متوجه میشی چرا!
امیدوارم یه روزی (خیلی دور خیلی نزدیک) اسم وبلاگت رو عوض کنی و بذاری مثلا…. نمیدونم بذاری همونی که دوست داری سرزمینت باشه…. آزاد، آباد و دوست داشتنی. خیر پیش

جعفرآذر ۱۹م, ۱۳۸۷ در ۲:۲۷ ب.ظ

موفق باشی …

سیاوش تیآذر ۱۹م, ۱۳۸۷ در ۶:۴۵ ب.ظ

سلام و خسته نباشید
با خسته نباشید وتشکر به خاطر مطلب زیبای شما باید بگم که کارهای شما بسیار جالب و زیباست
تبریک میگم
ساغر مینایی منزل جدید من هست خوشحال میشم یک سر بزنید

شریفی ساداتی - محمد امینآذر ۱۹م, ۱۳۸۷ در ۸:۰۵ ب.ظ

سلام سرکار خانم روزگرد
هرگاه آرمانگرایی را به اندیشه هایمان راه دهیم آن زمام آغاز مرگ تمام اندیشه ی پویای ماست …
زنده باد مخالف را آموخته ایم نه برای این که مخالف حرفش حق است بلکه برای این که مخالف سخنش راهیست برای فهمیدن آنها تا ما بمانیم
یاد مونتسکیو افتادم که چه نیک گفته است : قدرت را باید با قدرت مهار کرد
دانشجو تنها سه قطره خون نبود دانشجو آغازی بود برای پایان …
موفق پیروز و سربلند و واقع گرا باشید … و باشیم …

محمدآذر ۱۹م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۰۱ ب.ظ

سلام…
درسته! خوشحالم که دوباره وبلاگ مینویسی، موفق باشی!

دیوونهآذر ۲۰م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۹ ق.ظ

سلام.
چطوری؟ نه نمی تونم. واقعا نمی تونم بنویسم حالا یا با زور یا بی زور. تازه کی حوصله اش میاد برای یک دیوونه وقت بذاره و بهش زور بگه؟
قالب جدیدت قشنگه. از واقعیات نمیشه فرار کرد. مگر اصلاً واقعیات را به گونه دیگری تجربه کرده باشی.

مروارید عرفانآذر ۲۰م, ۱۳۸۷ در ۴:۵۴ ب.ظ

سلام سیمین عزیز دوست خوبم

ممنون که خبرم کردی . قالب و فضای جدید مبارک باشد .

خاطرات چه خوب و چه بد قسمتی از زندگی ما هستند که هرگز قادر به فراموش کردنشان نیستیم .

دوران نوجوانی مفید و پر باری داشتی ! با نویسندگانی آشنا شدی که برای این آب و خاک ارزشمند هستند !

منهم امید دارم شرایطی بوجود بیاید که اسم وبلاگت را تغیر دهی .

برایت آرزوی بهترینها را دارم .

هرمز ممیزیآذر ۲۰م, ۱۳۸۷ در ۵:۰۸ ب.ظ

سلام

نگارش بیوگرافی تا این حد صادقانه ، هنوز در ادبیات ما جای خود را باز نکرده .

کسانی هم بوده اند که با انواع مشکلات روبرو شده اند .

شاد و موفق باشید .

مصطفی دانندهآذر ۲۳م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۳ ب.ظ

۱۶ آذر
با دیگر روز ها برایم فرقی نمی کند .
چه تعریفی برای جنبش دانشجویی داریم ؟
من می گویم .
نیکسون
دانشگاه تهران
خیابان انقلاب
دانشکده فنی
احمدی نژاد
تظاهرات
همایش
…..
و این تمام جنبش دانشجویی ایران است .
و ما به چه دل خوش کرده ایم نمی دانم .
روز دانشجو با دیگر روز ها هیچ فرقی نمی کند .

جیغ خاموشآذر ۲۴م, ۱۳۸۷ در ۲:۱۱ ق.ظ

cimin aziz salam va khaste nabashide mano bepazir
bedone hich moghadamei: man avalin bari bod be in veblag omadam va vaghan khoshhalam ke dar in sarzamine sarshar az khafaghan mishe sedaye khamoshe jighe dokhtari ro shenid
che ziba minevisad in dokhtar
dokhtari ke az har mardi. mard tarast va bejaye dashtane sibil va sedaye dorage va sme mardane ,dast be kamarsh migirevo ba ghalame gheiratesh va johare heisiyatesh in chenin minevisad ,cimin jan man ke masalan mardam be toye shir dokhtad ghebte mikhoram ali yaret va khoda ghovat marde sarzamine ghobar gerefteye arezoohaye man

dar in zamaneye bi hayo hoye lal parast /khosha be hale kalaghane ghilo ghal parast
chegone shahr daham lahze lahzeye khod ra/baraye in hame na bavare khiyal parast
be shab neshiniye kharchanghaye mordabi /chegone raghs konad mahiye zolal parast
omidvaram ey mahiye zolal parast hamishe ba sedaye ghalamat, sedaye jighe ghalamat, sedaye jighe khamooshe ghalamat goshhaye por shodeye mardome mihanemon ra az doroghhaye in eslam shenasane bi din ke bename ehyaye eslame nabe mohamadi ahdafe khodeshon ra piyade mikonand va mardom ra vadar be zendegi dar mordabe bi talatom mikonand ta hayo hoye mahiye zolal parast ra natavan shenid, ra pak kon va mahiyane mordab ra be khodeshon biyar ta hamegi harekat konanad ta az harekate mahiyan, mordab be joshesho harekat biuoftad va be abi zolal tabdil shavad
(marde man ya ali madad be khoda miseparamat)

golnushآذر ۲۴م, ۱۳۸۷ در ۲:۲۷ ق.ظ

salam azizam
mer30 mer30 az inke intor ziba minevisi babate daneshjo shodanet tabrike gari bet nemigam chon to kheili vaghe ke joyaye elmo daneshi omidvaram be hameye arezoohat beresi movafagh bashi
doset daram bay

سعیدآذر ۲۴م, ۱۳۸۷ در ۱:۵۹ ب.ظ

سلام خانم سیمین. من با کامنتی که برای من نوشتید کاملا موافقم و اتفاقا اگر دقت کنید در مطلبم به خودمان هم ایراد گرفته ام (و بیشتر از همه هم ایراد گرفته ام) که چرا این وضع را تحمل میکنیم و صدایمان در نمی آید؟ موفق باشید

گنجشکک اشی مشیآذر ۲۵م, ۱۳۸۷ در ۱۲:۲۱ ق.ظ

دورود /

سیمین عزیز ابتدا تبریک به خاطر منزل نوی افکار و آرای تو .
امیدوارم در خانه جدید بیش از پیش فعالیت داشته باشی و
همواره حرفهات رو همونطور که دوست داری بنویسی .

این که با چنین مطلبی استارت زدی رو من با دیده تحسین بهش
نگاه میکنم .
گفتن ناگفته ها و کم گفته ها در فضایی که عمومن وجوهی از انسانها
رو میبینیم که در اصل نیستند و چهره ای آمالی رو درش ارائه میدند
این روزها غنیمته واقعن .
حتمن گفتن و بیرون ریختن این چیزها لازم بوده پس نه نگرانش باش و
نه پشیمون .
در مورد قالب وبلاگت که باید بگم حرفه ای هست و قابل توجه اما
دوست دارم به عنوان یک هم مسیر و هم رای و البته دوست در
این فضای مجازی نظرم رو بی رودربایستی بهت بگم .
نکته ای هست در عکسی که بالای وبلاگت هست .
تصویر زنی که نقش قران بر بدن مجروح و تازیانه خورده اش نقش بسته .
سیمین جان اگر کم و بیش از طریق مطالبم با روحیات من آشنا باشی
حتمن میدونی که به هیچ وجه نه متدین هستم و نه مومن و حتی المقدور
تا جایی که ممکن بوده از ورود به عرصه های دینی اجتناب میکنم .
اما همیشه سعی کردم به اعتقادات همه اعم از مسلمان و مسیحی و
یهودی و بهایی … احترام بگذارم حتی اگر کسی منکر هر اعتقادی هم
باشه هم باز از ورود به حیطه اعتقادی و نقد اون خود داری میکنم .
اما این عکس سیمین عزیز ضمن اینکه شمای خوبی نداره تا حدی
میتونه نسبت به دین اسلام ایجاد دیدی منفی گرایانه بکنه .
طبیعیه که طیف مسلمان شامل تمام مسلمانان هست و نه فقط اون وجه
خشن و طالبان مسلکی که از دید جهان غرب اولویت داره و حقیقتن تعدد
معدود ی داره در برابر عموم مسلمانان .
حرف من اینه که اگر بحث احترام به عقایدی عمومی مطرح باشه این عکس
از شمول این قضیه خارجه .
طبیعیه که راسیسم و نقد عقیده در مورد هر نژاد و دینی مذموم و مردوده
پس این “هر دینی ” شامل اسلام هم میشه .
تاکید میکنم اصلن بحث موضع گیری و یا رد و تایید چیزی در بین نیست و
من هم اهلش نبوده و نیستم .
صرفن دیدم رو به عنوان نظر شخصی ( که میتونه درست یا غلط باشه )
و از جایگاه یک دوست مطرح کردم که امیدوارم شبهه دیگری
رو باعث نشه .

وقت خوش ././././././././././././././././.

وحیدآذر ۲۵م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۱۷ ق.ظ

سلام
بار نخست بود که میهمان شما بودم
باز خواهم آمد
روایت تان از خود را خواندم
خواندنی بود
اما به گمانم شاید باید روایت ها را
باربینی کرد
شما را نمی شناسم و می شناسم
چرا که تجربه نسل خویش را دارم
سخنم ناصدقی روایتتان نیست
بلکه به پارادیم روایی تان خوش بین نیستم
شاید روایت دیگر پیامد های دیگری برای ما داشته باشد

dawoodآذر ۲۶م, ۱۳۸۷ در ۳:۴۷ ب.ظ

الهی غبطه ملائکه ای میخورم که جز سجود ندادند کاش (داود)از اذل تا ابد در یک سجده بود.
سلام دوست قدرتمنم امیدوارم در سلامتیه کامل باشید.
نوشته هاتون مثل همیشه قشنگه
فقط هر موقع به روز شدین من رو خبر کنید
موفق باشید
ضمنا” عید غدیر مبارک
یا حق

نویدآذر ۲۸م, ۱۳۸۷ در ۸:۰۸ ب.ظ

درود بر شما
نوشته تان بسیار زیبا بود
خوشا به حالتان که اینقدر راحت بیوگرافی خودتان را می نویسید در لالبلای نوشته تان به چیزهای جالبی بر می خوردم.
در ضمن خانه و قالب و نام جدید وبلاگتان هم مبارک باشد.
پاینده باشید.
بروزم.

یک پیرو از جنس احساسدی ۲م, ۱۳۸۷ در ۲:۴۴ ب.ظ

درودی سبز
چه خوب شد که از خودت نوشتی … چرکه احساس می کنم قدمی برداشته ام و به تو نزدیکتر شده ام …
مرا ببخش که نمی توانم بیش از این با تو سخن گویم چراکه این روزها بسیار خسته ام …
در پناه دادار همیشه پایدار

شب نویسدی ۳م, ۱۳۸۷ در ۱۲:۳۴ ق.ظ

از اینکه بهم سر زدین و استقلالی هستین خیلی خیلی خوشحالم .
باور ندارین از به این شماره پیغام بزنین”" پیام کوتاه”"(۰۹۳۶۶۸۴۷۶۴۶)
به امید موفقیت و دیدار دوباره تو دنیای مجازی
شب نویس

داوددی ۴م, ۱۳۸۷ در ۴:۱۷ ب.ظ

الهی هر که را میبینم با خودند مرا با خودت دار.
سلام دوست گرامی
یک درخواست از شما دارم:
لطفا” برای تسهیل در بر قراری ارتباط وبلاگ ها لطفا” در خبرنامه وبلاگ ها عضو بشید تا آ بودن وبلاگ رو با سرعت بیشتری به هم اطلاع بدیم.
و شما هم میتونید با عضو شدن در سایت http://www.webgozar.com کد خبرنامه رو در وبلاگ خود قرار بدید.
امیدوارم موفق و شاد باشید.
یا حق