سیاست شعر،سیاست هنر

…لیاقت ندارند
در جوامعی که اکثریت توده های آن از فرهنگ و بینش هنری بی بهره اند،همواره این خطر وجود دارد که فرهنگ بومی آن جوامع نابود شود و هر خاشاکی بتواند دهنه به موج های عملی جامعه-که منجر به شناسایی حقوق اجتماعی می شود-بزند و به عنوان فرهنگ نوگرای هنری،به طور موقت،به اقلیتی که با هنر در رابطه اند تحمیل گردد؛ذهن ها را جذب کند و چندین سالی که از عمر این پدیده ی صادراتی گذشت،مثل هدیه ی خدایان ناشناخته و آیه هایی از آسمان فرود آمده،به علت عدم زمینه و امکان نضج گرفتن افکار نوگرا و پویا،جانبدار دست و پا کند و عناصر شکل دهنده ی آن کاملا عادی و و جزء لاینفک سنجش ها محسوب شود.در این گونه موارد شاهدیم که هنرمند به دفاع از مقولاتی می نشیند که هرگز نمی تواند با آن الفت،یا حتی همسایگی داشته باشد،و ناخواسته،گردن به قبول معیارهایی می نهد که در حقیقت خودکشی نیروی خلاقه ی اوست.
در یک کوران،در یک بن بست،در زمانی که “فرهنگ” در واژه ی فرهنگ رشد می کند،شاعر شعرش را برای خودش می گوید،و هر کسی در فکر نجات گلیم خود از آب و در اندیشه اندوختن،تجمل و رفاه و فربهی است،و توجه به عوامل جهت دهنده ی زندگی و فرهنگ،رو به زوال و فرسایش است.هنرمند به آسانی برای به اصطلاح تثبیت خود،و ارضای خودخواهی های خویش دست به دفاع از کارش می زند:
«هنر من،برای صد سال آینده است،مردم لیاقت درک هنر را ندارندو…»این گونه جبهه گیری چیزی جز منطبق کردن خود با سیاست هنری روز نیست.او چنان مجذوب این سیاست می شود،که دچار نوعی بی تابی و دست پاچگی می گردد و خود را برتر و باشعور تر از دیگران می بیند و کالای تقلبی اش را هنر جهان می پندارد.او نمی داند در کجاست،چه می گوید،و در چه شرایطی از تاریخ ایستاده است و با انسان معاصر باید چگونه رو به رو شود و اصولا چرا این انسان از خاطرش محو می گردد،انسانی که می باید مخاطب هنر او باشد. در این میان چه عواملی از او پشتیبانی می کند؟بدون هیچ تردیدی،این عوامل همان دلالان حقیر حرفه ای عوامل سیاست هنری اند که به مدد پول و امکانات تبلیغ،به مساعدت او می شتابند
خسرو گلسرخی،از مجموعه مقالات”سیاست شعر،سیاست هنر”،روزنامه ی کیهان،شماره ی ۸۷۲۱، ۲۸-۵-۵۱٫

دگر صبح است و پایان شب تار است
دگر صبح است و بیداری سزاوار است
دگر خورشید از پشت بلندی ها نمودار است
دگر صبح است
دگر از سوز و سرمای شب تاریک ، تن هامان نمی لرزد
دگر افسرده طفل پابرهنه ، از زبان ما در شب ها نمی ترسد
دگر شمع امید ما چو خورشیدی نمایان است
دگر صبح است
کنون شب زنده داران صبح گردیده
نخوابید ، جنگ در پیش است
کنون ای رهروان حق ، شب تاریک معدوم است
سفیدی حاکم و در دادگاهش هر سیاهی خرد و محکوم است
کنون باید که برخیزیم و خون دشمنان تا پای جان ریزیم
دگر وقت قیام است و قیامی بر علیه دشمنان است
سزای حق کشان در چوبه ی دار است
و ما باید که برخیزیم
دگر صبح است
چنان کاوه درفش کاویانی را به روی دوش اندازیم
جهان ظلم را از ریشه سوزانده ، جهان دیگری سازیم
دگر صبح است
دگر صبح است و مردم را کنون برخاستن شاید
نهال دشمنان را تیغ ها باید
که از بن بشکند ، نابودشان سازد
اگر گرگی نظر دارد که میشی را بیازارد
قوی چوپان بباید نیش او ببندد
اگر غفلت کند او خود گنه کار است
دگر صبح است
دگر هر شخص بیکاری در این دنیای ما خوار است
و این افسردگی ، ناراحتی ، عار است
دگر صبح است و ما باید برافروزیم آتش را
بسوزانیم دشمن را
که شاید همره دودش رود بر آسمان شیطان
و یا همراه بادی او شود دور از زمین ها
دگر صح است
دگر روز تبه کاران به مثل نیمه شب تار است

پی نوشت اول:بی بهانه نیست اگر در روزی که به جرم “هیچ”،از شاعری که ما را به “رسیدن صبح و رفتن شب تار” نوید می دهد،در میدان چیتگرتیرباران می کنند؛یادی کنیم…
پی نوشت آخر:از پست قبلی ام بیش از این ها توقع داشتم؛حال که آنچه  من خواستم نشد،مجازات می شود و قسمت دومش فعلا به بایگانی می رود!!!

۳۳ نظر

امیدبهمن ۳۰م, ۱۳۸۷ در ۴:۳۳ ب.ظ

سلام. خسته نباشی.

فقط تو یک جمله : تا وقتی که جامعه ما از این خواب سنگین بیدار نشوند حتی

میلیارد ها نفر هم فریاد بزنند کسی صدایشون رو هم نمیشنوه….

آرمان آریاییبهمن ۳۰م, ۱۳۸۷ در ۹:۲۶ ب.ظ

بله دوست مهربان..شفافیت این مسئله با چهار گلی که امروز خوردند بیشتر مشخص شد!…به امید فردای روشن برای من٬ تو و تمام مردم دنیا

siyamastاسفند ۱م, ۱۳۸۷ در ۸:۵۸ ق.ظ

درود بر شما خانم روزگرد.در ارتباط با مطلب فرهنگ بومی شما باید عرض کنم که کاملا موافق و همراهم با نظرتان،نگاهی بیندازید به جشن ها و سرورهای محلی کشور ایران در اقصی نقاط این سرزمین کهن و به نقاطی بنگرید که روزگاری معدن رسوم و آداب سنتی صاحب فلسفه ای بودند….کجا را دیگر می بینید(حتی کوره دهاتهای ابرقور را) که سینتی سایزر و دی جی زینت بخش جشن های عروسی و شادیشان نباشد؟کدامین دخترک قشقایی را سراغ دارید که در شب زفاف حاضر به پوشیدن آن لباس زیبای پولک دوزی شده آتشین رنگ باشد؟کدامین داماد لر را می بینید که حاضر بر نشستن به زین پر زرق و برق اسبی کهر باشد….؟؟؟در مورد مطلب انقلاب ۵۷ هم باید به عرض برسونم به قول استاد میرفندرسکی: انقلاب ما، غیر ضروریترین انقلاب دنیا بود!!! خانم روزگرد گرامی، کجای دنیا سراغ دارید که در جریان یک انقلاب، هیچکس،حتی انقلابیون هم ندانند که (چه) می خواهند؟؟؟کدام انقلاب را سراغ دارید که روشنفکران و تحصیل کردگان جامعه به دنبال عوام و بازاری ها افتاده باشند؟؟؟با اجازه شما، در فهرست هم پیالگان این سیاه مست می نخورده قرار گرفتید.در انتظار حضور گرم شما هستم.

هرمز ممیزیاسفند ۱م, ۱۳۸۷ در ۶:۴۱ ب.ظ

سلام

انتخاب شعر عالیست :

دگر صبح است و پایان شب تار است
دگر صبح است و بیداری سزاوار است

موفق باشی

مروارید عرفاناسفند ۱م, ۱۳۸۷ در ۶:۴۴ ب.ظ

سلام سیمین عزیز

مطلب جالبی را از زنده یاد خسرو گلسرخی آورده ای .

شعر هم دلنشین و عمیق است .

افرادی از جان گذشته چون گلسرخی هرگز از حافظه تاریخ پاک نخواهند شد .

برایت آرزوی بهترینها را دارم .

هاموناسفند ۳م, ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۴ ق.ظ

سلام خوبین ؟…..خوب ایکاش بیشتر مینوشی و بیشتر بحث و میشکافتی……یه جاهایی باهات موافقم و یه جاهایی نه…..خیلی سنت ها اصلا مورد قبولم نیست….. همینطور خیلی عقاید و فرهنگ ها…… انخاب خوبی بود از گلسرخی همیشه خوب…..

سعیداسفند ۳م, ۱۳۸۷ در ۱:۳۹ ق.ظ

با سلام و عرض ادب خدمت شما. این اولین بار بود که به این سایت اومدم و به محض ورود به سایت در برخورد با مطلبی که گذاشته بودین، غافلگیر شدم. مطلب خوبی بود. اما من با نظر دوستمون که گفتن باید مطلب رو می شکافتی کاملاً مخالفم. برای اینکه اولاً “خسرو گلسرخی” برای قشر ادبی ما کاملاً شناخته شده است. و ثانیاً مطلبی که انتخاب شده، یک چیز مسلم و واضح هستش و من به شما تبریک می گم از این جهت که از بین این همه نظریات “خسرو گلسرخی” عزیزمون، یک چیزی رو انتخاب کردید که واقعاً هیچ حرف و حدیثی نمیشه توش آورد. شعر هم که دیگه نیازی به بحث نداره. در فواصل مختلف راجع به “گلسرخی” و اشعارش صحبت شده. باز هم تشکر می کنم.

محمداسفند ۳م, ۱۳۸۷ در ۱۲:۲۹ ب.ظ

شعر سیاسی یا تقلبی!

محمد تاج احمدیاسفند ۴م, ۱۳۸۷ در ۵:۲۶ ق.ظ

اینکه تفکر آرمانگرایانه و انقلابی زداینده، حرفی ست مبرهن که تاریخ بارها و بارها آنرا ثابت کرده!
اما بابت اشتباه شما بخاطر پناه بردن به گذشته (انهم در افواه چنین آدمی) دردی دوا نمیکند!
حرفهایی از این جنس مشتی کلیشه ی مضحک اند که به کار خودشان هم نمی آید

دیوونهاسفند ۴م, ۱۳۸۷ در ۱۲:۰۷ ب.ظ

جدی جدی ، جدی شدی ها؟
من توفیق داشتم گلسرخی را زنده ببینم و همینطور اون یکی را.
محاکمه اشون را هم نگاه کردم و آن هم به قول ترک ها جانلی.
هنوز هم یادش زنده است.

بهاراسفند ۴م, ۱۳۸۷ در ۵:۴۰ ب.ظ

سلام
دگر صبح است و بیداری سزاوار است…
بسیار زیباست

لیلااسفند ۵م, ۱۳۸۷ در ۸:۲۹ ق.ظ

سیمین عزیز این این گسست درهمه اقشار وجود دارد یعنی هم شاعران وهنرمندان وهم روشنفکران که نمیتوانند با مردم عادی ارتباط بگیرند یعنی ما دچار شکاف شدیم مثل شکتف طبقاتی ، خیلی مسائل در این رابطه دخیلند شاید یکی از مهمترین دلایلش نداشتن رسانه همه گیر ومتنوع است یعنی کل سیاست تبلیغی نظامکه در رسانه ملی اشاعه مییابد در یک هدف خاص متمرکز است تبلیغ ایدئولوژی خاص وهمچنن نهاد های آموزشی ما یکنواخت وصرفا برای سلیقه خاص برنامه ریزی میشود
وبرای همین با توجه به محدودیت دسترسی به منابع اطلاعاتی برای همه این شکاف اتفاق میافتد

اما اینمبرای گل روی خودت :

بی تاب از چیستی

در فکر کدام پنجره ای

فریاد کدام حنجره ای

ساکت هیس!…

دوست داشتی ادامه ش روبخونی به این پست برو
http://www.yariyul.blogfa.com/post-37.aspx

سعیداسفند ۶م, ۱۳۸۷ در ۸:۳۱ ب.ظ

خون گوزن، جنگل پویان دیگری ست

بعد از صدای پویان
بعد از حریق سوخته ی خون شعله ور
بعد از حریق توفان
بعد از صدای جنگل
ایران
دیگر
مانند رودخانه ی خونینی ست
بر صخره های سختی می راند
از قله های رنج فرو می ریزد….

و این چند خط از سعید سلطانپور
یادشان به خیر

مروارید عرفاناسفند ۹م, ۱۳۸۷ در ۵:۴۸ ب.ظ

با سلامی دگر بار

براستی که در شرایطی زندگی میکنیم که همه در فکر بیرون کشیدن گلیم خود از این گل و لای هستند !

شاد و پویا باشی

یک پیرو از جنس احساساسفند ۱۰م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۴۹ ق.ظ

خسرو گلسرخی زنده است و در پاریس زندگی می کند!
به گزارش خبرنگار سیاسی پارسینه، یک گروه سلطنت طلب گمنام به نام ” پارس” اخیرا ادعا کرده است که خسرو گلسرخی، نه تنها توسط رژیم شاه اعدام نشد، بلکه به پاریس تبعید شده و از مقرری قابل توجهی نیزبرخوردار است!

در اطلاعیه این گروه آمده است: قهرمان ساختن از خسرو گلسرخی توسط برادر همسرش ایرج گرگین مزدور بیگانه (که اکنون مسئولیت بخش فارسی رادیوی بیگانه به نام رادیو آزادی، رادیو فردای سابق را دارد) انجام شد، موضوع قهرمان سازی گلسرخی از این قرار بود که دادگاه او به بطور علنی با تبلیغات علیه رژیم برگذارشد و در ۲۹ بهمن ۵۲ اعلام شد که گلسرخی توسط رژیم اعدام گشت. در صورتیکه با برنامه ریزی های مشاورین شاه و مزدورانی چون فرح دیبا و ایرج گرگین، وی به پاریس تبعید شد و مقدار زیادی مقرری برایش تعیین گشت. در آخرین خبر (فوریه ۲۰۰۹) خسرو گلسرخی ملاقاتی با مریم اتحادیه در یکی از کافه های پاریس داشت. (نقل قول از اتحادیه) هم اکنون مریم اتحادیه برای دیدار از مادر بیمارش در ایران به سر می برد!

این ادعا در حالی مطرح می شود که قبری منسوب به خسرو گلسرخی در قطعه ۳۳ بهشت زهرا وجود دارد.

یک پیرو از جنس احساساسفند ۱۰م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۵۲ ق.ظ

در همین باره احسان نراقی که ضمن قرابت خانوادگی با فرح پهلوی در رژیم گذشته، مشاور نزدیک فرح پهلوی محسوب می شود، درباره ادعای خانم مریم اتحادیه مبنی بر حمایت فرح پهلوی در زنده بودن گلسرخی گفت: “من نمی توانم درباره مرگ گلسرخی اظهار نظر کنم”.

وی در ادامه ضمن عدم تکذیب خبر زنده بودن گلسرخی افزود: “باید از خانم اتحادیه بپرسید که چرا در این مرحله خبر زنده بودن گلسرخی را مطرح می کند و من نمی توانم این خبر را تکذیب کنم.”

لازم به ذکر است مریم اتحادیه از جمله اعضای گروه دوازده نفری بود که به رهبری خسرو گلسرخی و کرامت‌الله دانشیان قصد ربودن فرزند محمدرضا پهلوی در فستیوال فیلم کودک سال ۵۲ را به قصد آزادسازی زندانیان سیاسی داشتند که با نفوذ ساواک و لو رفتن طرح , همه اعضای گروه دستگیر شدند. هر چند که از این گروه بجز کرامت‌الله دانشیان و خسرو گلسرخی که اعدام شدند , سه تن به حبس ابد محکوم شدند (طیفور بطحایی , رضا علامه زاده , عباس سماکار) ولی مریم اتحادیه از جمله افرادی بود که با درخواست عفو از شاه و همسرش پس از سپری کردن زندان کوتاه مدتی آزاد شد.

یک پیرو از جنس احساساسفند ۱۰م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۵۵ ق.ظ

درودی سبز
سیمین جان دو خبر اخیر را در بولتن نیوز خواندم. با توجه به شعری که از خسرو گلسرخی نوشته ای دیدم بد نیست این دو خبر را برایت بنویسم. من خودم به صحت و سقم این اخبار اطمینانی ندارم. اما اگر چنین شاعر توانمندی زنده باشد خوشحال خواهم شد و شعر زیبای “یک با یک برابر نیست” او را با حس زنده بودن و زندگی خواهم خواند ….

گِلاسفند ۱۳م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۱۵ ب.ظ

درود بر سیمین گرامی ، زن روشن اندیش
من تازه با سایت شما روبرو شدم و واقعا لذت بردم
هم از مطالب و هم از نگرش نویسنده مطالب
سربلند باشید
خوشحال میشم با هم رفت و امد وبلاگی داشته باشیم

بابک صحرانورداسفند ۱۶م, ۱۳۸۷ در ۶:۰۲ ب.ظ

با سلام .
از طریق مجله پیاده رو با سایت شما و نوشته هایتان اشنا شدم . باعث خوشحالی بنده است . اگر فرصتی شد به وب بنده هم نگاهی بیندازید .
با سپاس فراوان

بابک صحرانورداسفند ۱۶م, ۱۳۸۷ در ۶:۱۴ ب.ظ

خانم روز گرد با اجازه شما بنده این سایت را به پیوندهاین اضافه کردم .
با تشکر

پیامبر دیوانهاسفند ۱۷م, ۱۳۸۷ در ۶:۴۳ ق.ظ

درود و دوصد بدرود
نه خسته سیمین بانو

سپاس از این گرامی‌داشت یاد شاعر بزرگ و عزیز میهن‌مان
و باز سپاس از حضور و سری که زدی

اکنون که این سطرها را سمت تو می‌نویسم، تنها چند ساعت از درگذشت امیرحسین حشمت‌ساران می‌گذرد. که بالاخره پس از تحمل سال‌ها زندان و شکنجه، و پس از ساعت‌ها که در اثر خوردن دارویی نامشخص در کما به سر می‌برد، درگذشت. طنز روزگارمان اما سیمین جان آن‌جاست که، همسرش می‌گفت در بیمارستان و در حالی‌که در اغما به سر می‌برد، دست‌هایش با دستبند به تخت بیمارستان بسته شده بودند.
حالا که من اگر مسلمان هم باشم، باز هم شرمم می‌آید از آن‌که بگویم مسلمانم. چون مشخصا از دل اسلام این قوم، همین گونه برخورد حاصل می‌شود.
بگذریم
روح حشمت‌ساران و تمام شهدای راه آزادی شاد

این روزها شاید همه‌اش مشغول شلوغی‌های زندگی نباشم، اما سخت بی‌حوصله‌ام. و هرچه که می‌گذرد انگار بیش‌تر می‌شود قدر این بی‌حوصلگی‌هایم. شاید سریع‌تر چاره‌ای جستم تا در کنار این بی‌حوصلگی‌ها جور دیگر بگذرانم.

تا آزادی ایران و ایرانی
شاد زی

مجید نصرابادیاسفند ۱۸م, ۱۳۸۷ در ۵:۴۶ ب.ظ

از دیدن سایتتان خرسندم
نویسا و پایا باشید

هرمز ممیزیاسفند ۲۱م, ۱۳۸۷ در ۵:۴۱ ب.ظ

سلام

بین چگونه قناری ز شوق می لرزد

نترس از شب یلدا بهار آمدنی است

kaveاسفند ۲۱م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۴۸ ب.ظ

aliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii va bedune naghs

حقیقت تلخاسفند ۲۲م, ۱۳۸۷ در ۲:۳۴ ق.ظ

سیمن عزیز فرصت نکردم .. به گلسرخ های شما بپردازم ..
فرصت کردید .. خاطرات عباس سماکار را بخوانید ..
که گلسرخی ربطی به گروگانگیری ولیهمد نداشت .. بلکه ساواک پرونده را بزرگ کرد و انها را هم قاطی نمود ً…
روز زن هم .. اتفاقی نیافتاد .. مگر قرا بود اتفاقی بیافتد ..؟
بدرود نازنین

یک پیرو از جنس احساساسفند ۲۶م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۵۹ ق.ظ

بهاران می رسد از راه
درودهای سبزم بر تو
بهترین ها را برایت می خواهم در فرخنده سالی سرشار از سلامتی
در پناه دادار پایدار

هاموناسفند ۲۹م, ۱۳۸۷ در ۳:۵۳ ق.ظ

سلام خوبین ؟…..خوب خیلی کم پیدایی …..پیش من بیا…..این روزها از همیشه بدترم…..

نیمااسفند ۳۰م, ۱۳۸۷ در ۶:۲۶ ب.ظ

سلام
با آرزو ی سالی معطر به عطر آزادی

نیمااسفند ۳۰م, ۱۳۸۷ در ۶:۲۸ ب.ظ

با آرزوی سالی معطر به عطر آزادی

حقیقت تلخفروردین ۳م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۷ ق.ظ

سمین عزیز از بس یادی نمی کنی نزدیک بود در جشن نوروز هم به فراموشی بری ..
نوروزت شاد و خودت پیروز ..

مجتبیفروردین ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۲۳ ب.ظ

سلام…….به نظر من بهترین نویسنده هستی………….

omidvaram ke hamishe khob benvisi va behtar

in ID mane ba man dar tamas sho lotfan…

mojtaba_rahimy2002@yahoo.com

مرتضا حسینی چون دریفروردین ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۲ ب.ظ

برگ های شعر نوشته نشده تبر می خورند برای شعری که می گوید درخت از پا افتاده هنوز هم زیباست

محمد علیآذر ۲م, ۱۳۸۸ در ۱:۴۱ ق.ظ

بهاران فرا خواهد رسید. اما مبایست نهال خسرو ابیاری شود تا به بار بنشیند انهم با خون من و تو ای هموطن

نظر شما چیست

نظر شما