چه خوب است که غول زیبا، در دل زمین آرام خفته است

از همان سال های ابتدایی تحصیل،هیچ گاه از تاریخ و جغرافیا آن چنان که باید لذت نمی بردم و شاید به خاطر همین است که حافظه ی تاریخی ام نیز چندان تعریفی ندارد. و بی سبب نیست اگر در این روزهای پر هیاهو که هر دم با شنیدن خبری جدید و البته تلخ ناچار می شوی به تسلای خود روی آوری، روزهای حساس را در حافظه ی تلفن همراهت ثبت کنی تا به یمن مدرنیته شدن به وقتش برایت نوا سر دهد!
امروز ۲ امرداد است. یکی از همان روزهایی که در تلفن همراه من بی حواس ثبت شده و… وقتی زنگ می خورد و نگاهم روی تاریخ قفل می شود تازه می فهمم که نه سال است دیگر برای آزادی ننوشته ای هرچند به یمن چنته ی پر تو ما همیشه شعری تازه داریم…
وقایع روزهای چندین باره ی خونین وطن برای ما شاید تازگی داشته باشد. از سلاخی دجالان به حیرت افتاده ایم و باورگهمان هم کمی نم کشیده است! اما تو سه دهه قبل تر با جسارت تمام پیشگویی روزهای سیاه را کرده بودی و بر حسب رسالتی که برای خود تعیین کرده بودی فریاد برآوردی و روشن فکری خود را بر همگان اثبات نمودی : ” دوران پرادباری ، که گرچه منطقا” عمر دراز نمی‌تواند داشت ، از هم اکنون نهاد تیره خودرا آشکار کرده است… و قشریون مطلق زده هر اندیشه ای را دشمن می دارند و کامکاری خود را جز شرط امحای مطلق فکر و اندیشه غیر ممکن می شمارند.. پس نخستین هدف نظامی که می‌کوشد پایه‌های قدرت خودرا به ضرب چماق و دشنه استحکام بخشد و نخستین گام‌های خودرا به آتش کشیدن کتابخانه‌ها و هجوم علنی به هسته‌های فعال هنری و تجاوز آشکار به مراکز فرهنگی کشور برداشته ، کشتار همه متفکران و آزاداندیشان جامعه است.
اکنون مادر آستانه توفانی روبنده ایستاده‌ایم. بادنماها ناله‌کنان به حرکت درآمده‌اند و غباری طاعونی از آفاق برخاسته است. می‌توان به دخمه‌های سکوت پناه برد، زبان در کام و سر در گریبان کشید تا توفان بی‌امان بگذرد. اما رسالت روشنفکران ، پناه امن جستن را تجویز نمی‌کند. هر فریادی آگاه کننده است ، پس از حنجره‌های خونین خویش فریاد خواهیم کشید و حدوث توفان را اعلام خواهیم کرد. سپاه کفن پوش روشنفکران متعهد در جنگی نا برابر به میدان آمده اند.” (۱)
در این نخستین بامدادی که از نهمین سالمرگت می گذرد با خود می اندیشم چه خوب است که آن غول بزرگ و زیبای هر گز از مرگ نهراسیده که کوچکی ام در برابرش به خوبی عیان است، در آغوش زمین آرام خفته است و مجبور نیست اخبار گردن کشی ها و جوان کشی ها را از بی بی سی فارسی دنبال کند!
… و من هر چه می کنم، با یک رگ ناهشیار، نمی توانم چیز خاصی در سوگ تو بنویسم.

Ahmad Shmlou

شعر ” عشقی دیگر” اصلان اصلانیان که برای تو سروده شده است مسلما به از حر ف های بی سر و ته من خواهد بود…

عشقی دیگر

عشق ما، عشق دیگری است
سرشت ما، سرشتی دیگر.
- ما کدام است؟
الف بامداد و
الف سحر(۲)
غول زیبا و
گورزادی زشت
هستی جاودانه و
وجودی بی ثمر
مناسبتمان؟
فرزندان یک ملت و پرورده ی آن “بسوده ترین کلام، دوست داشتن”
این آخرین امید؛
و از برای تمامی معضلات جهان
این، تنها شاکلید
و بدین سیاق
عشق ما عشق دیگری است …

پی نوشت اول: خط های داخل ” ” از احمد شاملو است.
پی نوشت ۲: الف سحر تخلص شاعر این شعر است.
پی نوشت ۳ :خسروی خوبان، حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن!همان طور که همه می گویند تو رفته ای و من باور نمی کنم!
پی نوشت آخر: خونی که در رگ ماست، بر روی آسفالت ها طنازی می کند اما مفتی به کسی هدیه نمی شود!

۱۲ نظر

نیمامرداد ۲م, ۱۳۸۸ در ۵:۲۶ ب.ظ

بهتره که یه قطعه از شعر خودشو بهتون تقدیم کنم که شدیدا بهش علاقه دارم:
آن افسونکار به تو می آموزد که عدالت از عشق والاتر است-دریغا که اگر عشق به کار می بود هرگز ستمی در وجود نمی آمد تا به عدالتی نابه کارانه از آن دست نیازی پدید افتد…………..اینک گورستانی که آسمان از عدالت ساخته است!
سربلند و شادکام باشید

اسیرمرداد ۵م, ۱۳۸۸ در ۶:۵۶ ق.ظ

درووووووووووود سیمین جان

قدر تمام ثانیه های نبودنم در این مدت درود میفرستمت
و حالا آمدم، با هزار حرف نگفته

و سپاس از این سطرهایی که رقم زدی برایمان
دیر زی شاد

کمپین آزادی جعفر ابراهیمیمرداد ۶م, ۱۳۸۸ در ۸:۱۴ ق.ظ

انتقال مجدد جعفر ابراهیمی به بند ۲۰۹ اوین

ندامرداد ۶م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۴ ق.ظ

اینک قصابانند بر گذر گاه ها مستقر….

سعیدمرداد ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۵ ق.ظ

اول سلام، دوم ممنون بابت این مطلب زیبا به یاد شاملو
و اما سوم من نگقتم میرحسین شبیه گاندی است، بلکه گفتم موج سبز ایران در سیمای میرحسین به جای چه گوارا، گاندی را تماشا میکند و این یعنی جنبش سبز ایران راهش را به جنبش ضدخشونت گاندی گره زده. دیگر اینکه قرار نیست در موسوی متوقف بمانیم که نگران عبور از او هستید. فکر میکنید اگر محسن سازگارا یا عباس امیرانتظام کاندیدا شده بودند ما به میرحسین رای میدادیم؟! با این حال انکار نمیتوان کرد که میرحسین پس از انتخابات انصافا شجاعانه ایستاد و خصوصا بعد از نمازجمعه ۲۹خرداد متقلبان را به خدا واگذار نکرد و نتیجه انتخابات کذایی را به هیچ وجه نپذیرفت. در شرایط قعلی به گمانم همین یک دنیا می ارزد… بسیار بیش از شعارهای دهن پر کن و توخالی شیخ اصلاحات! در کل اینکه ما یک جنبش سبز داریم با میلیونها ایرانی و یک اسم، میرحسین. برای پیوستن به اولی لزوما نباید دومی را تقدیس کرد یا قبول داشت…
و آخر اینکه مبادا گلایه ها جای دوستیها را پر کند…

گنجشکک اشی مشیمرداد ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۲۷ ق.ظ

دورود /

نوشتن و گفتن از شاملو کار سختیه . حتا شاید سخت تر از درک مغز کلمات و اشعارش .
در اینکه شاعر و سخن ور عالی بود کمتر کسی شک داره اما من همیشه از منظر
“مردی با حرف های بزرگ” بهش نگاه کردم . حرف هایی اونقدر بزرگ که اکثرن پیش اومده
که خودم رو برای فهم کاملش کوچک حساب کردم .
به هر حال چراغی رو که شاملو و امثال او در تیرگی جاده حقیقت بر افروختند تا ابد روشن است .

روحش شاد ..

وقت خوش ./././././././././././././././././.

یک آشنای ناشناسمرداد ۸م, ۱۳۸۸ در ۳:۴۷ ب.ظ

این روزها اصلاً حال و روز خوبی ندارم ، روز و شبم کابوس شده ، ولی این حال و هوا اصلاً برام تازگی نداره ! سالهاست که داریم میدویم و نمی رسیم ! می دونی چرا ؟ واسه اینکه نمی دونیم واسه چی داریم می دویم ! فقط همین طوری ، بیخودی می دویم و کارهامونم همین طور الله بختکی پیش می ره ! یه جورایی حکایت ما همینه که شفیعی کدکنی گفته ولی کاش آخرشم برای ما مصداق پیدا کنه !
سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهان های وقاحت به خروشند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه
آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی
روزها شحنه و شب ، باده فروشند همه
باغ را این تب روحی به کجا برد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوشند همه
ای هرآن قطره ز آفاق هرآن ابر ببار
بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه
گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه
به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه ( استاد شفیعی کدکنی)
منو یادت اومد؟

رویا در ان سال ۵۷مرداد ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۸:۲۵ ب.ظ

سیمین عزیز … حدست درست است .. غیبت جمکرانی داشتم..
سپاس از لطف بیکرانت و هزاران سپاس از یاداوری فریاد تعهد روشنفکران .. که نباید خاموش بود ..
یاد جاودانه شاملوی متعهد را هم زنده کردی ..
من کارگری روزمزدم در قلب اورپای متمدن …بگذریم به علت به هم خوردن وضعیت مالی و زندگیم .. ارتباط نتی ثابت در حال حاضر ندارم .. بزودی میاید ..
ازادی ای کلام اتش زن
روشنگریت .. در چاه سیاه جمکران است در بند

سیمین روزگردمرداد ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۲:۴۱ ق.ظ

با گفته هایت موافقم.
بله. ما بیش از سه دهه است که نمی دانیم چه می خواهیم و به همین خاطر هم دویدن هامان بی نتیجه می ماند. حتی همین دوی سرعت کنونی که راه انداخته ایم هم اگر با همین وضع ادامه یابد به جایی که نخواهد رسید هیچ، چه بسا قفس را تنگ و تنگ تر هم نماید. باز چند دهه قبل عده ای بودند که بدانند “چه” می خواهند. اما چه حاصل؟ تمام آنچه که سال ها رنج ساختنش را به جان خریدند-شاید هم به دلیل پی ریزی ناشیانه- در چشم برهم زدنی چون کوهی از آوار، نه بر سر خودشان که بر سر تمامی ملت ایران خراب شد. این حرف را من نمی گویم. یک بار دیگر نگاه آخر ندا را ببین…
در روز و شب های بد و کابوس ها شبیه هم هستیم. بدتر اینکه نمی دانیم به راستی “امروز” چه باید کرد؟؟ منگ شده ام. درجه ی منگی ام اما بسیار بیش از نوروز ۸۸ است! نوع اش هم متفاوت است. حافظه ام بد هست “آشنای ناشناس”، اما تورا یادم آمد. زیاد هم.
حالا دیدی از من تند رو تر هم هست؟ زیاد هم هست. خیابان ها هنوز هم شلوغ است. ببین. بی اسلحه و با سکوت در برابر گلوله سینه سپر می کنند.
روش را نمی پسندم اما دلم گواهی می دهد که همین خون ها عمر سیاهی را به انتها رسانده.
… من آن روز را انتظار می کشم.
حتی روزی که دیگر نباشم…

یک آشنای ناشناسمرداد ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۱ ب.ظ

ظاهراً باید شعادها و سرودهای ۳۰ سال پیش را از نو مرور کنیم:
بگذرد این روزگار تلختر از زهر
با دگر روزگار چون شکر آید
البته همین حالا تردید کردم که باید این بیت را با تاکید و اطمینان خواند یا با تاسف و پرسش!!!

هامونمرداد ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۹:۳۰ ب.ظ

سلام
امروز تو یه جمعی بودم جمعی که خسته تر و خالیتر از همیشه بود یکی میگفت خوش به حال انقلابی های دوران شاه خوش به حالشون که شاملو رو داشتن گلسرخی رو داشتن ……..
خون این روزها اونقدر راحت ازمون گرفته میشه که سرخیش کمرنگتر از همیشه شده…

یکی از اون ته صدا می زندمهر ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۳ ب.ظ

من برای پیروزی بر دشمن انتحار را انتخاب نخواهم کرد .کمی بیندیش بعد بنویس

نظر شما چیست

نظر شما