تفاوت ابطحی با دیگر اعتراف کنندگان
بعید می دانستم که روزی مجبور شوم برای یک عمامه به سر اشک بریزم. چرا که اولا معتقدام به لحاظ تاریخی بر ملت ایرانی در مجموع ستم های بی شماری روا داشته اند و ثانیا دراوقات معین به قدر کفایت، خود می توانند گلیم خود را از آب بیرون کشند و نیازی به دلسوزی ندارند!اما این روزگار بالا و پابین بسیار دارد و اگر قرار باشد چشم انسانی ات را نبندی، بی شک بایستی از تماشای ظلم، در هر کجای دنیا که باشد، احساس خشم و ناراحتی کنی.حال چه این ظلم با زیر پا گذاشتن حقوق اولیه ی انسانی به ساکنان بی دفاع کمپ اشرفی روا شود هرچند که نقاط تیره ای در گذشته ی خود داشته باشند، چه بر یک آفریقایی که به دلیل وجود استعار گران و استثمار گران کهن در فقر جان می دهد، و یا حتی بی جهت بر عمامه به سری که تا همین چند هفته ی پیش خودش هم از منظری دیگر در معرض اتهام بوده است …
وقتی برای اولین بار اعترافات محمدعلی ابطحی را شنیدم، راستش خیلی جا خوردم و چون توقع شنیدن حرف هایی تا “این” حد عجیب و متناقض را نداشتم، در دل شماتتش کردم. من تا آنجا عصبی بودم که حتی تفاوت فاحش ظاهری وی هم با اینکه بسیار تامل برانگیز بود نتوانست باعث تغییر یافتن موضعم شود.
نگویید خارج از گود نشسته ای و نفست از جای گرم بلند می شود! کمی هم به من حق بدهید!
با تماشای دادگاه ابطحی خاطرات زندانیانی که در برابر شکنجه های ساواک لب نمی گشودند، به بند کشیده شدگان دهه ی شصت که با شجاعت هرچه تمام تر تا پای جوخه ی دار هم برخلاف عقایدشان حتی کلمه ای ادا نمی کردند، دادگاه معروف گلسرخی و حتی سال ها مقاومت گنجی؛ یک به یک در برابرم رژه می رفتند و من بر همین اساس به ابطحی حق نمی دادم این طور”ضعیف” عمل کند و دشمنانش را شاد کند. من حفظ جان را دلیل قانع کننده ای برای شهادت دروغ –آن هم در دادگاه و نه در برابر دوربین های دولتی و زیر شکنجه- نمی دانم.بله؛ ابطحی را نتوانستم ببخشم تا اینکه… تا اینکه تلوزیون ولایی دیشب بخش های جدیدی از سری اعترافات ساختگی اش را به نمایش گذاشت.
این تصاویر و گفته های جدید حرف های جدیدی در خود داشتند. با نگاهی –حتی- نه چندان تخصصی و موشکافانه می شد به این مهم رسید که ابطحی به هیچ وجه حالت طبیعی ندارد. تو گویی که اصلا انسان نبود. مسخش کرده بودند. حرف هایش که به مضحک ترین طنزها می مانست، حتی باعث عصبانیت عطریانفر شد که کنار او نشسته بود و سوال هایی مشترک را پاسخ می گفت. ابطحی حالتی به شدت غیر عادی داشت و به همین دلیل بایستی حسابش را از باقی اعتراف کنندگانی که تا به امروز دیده ایم جدا کرد. من به هیچ وجه قصد شانتاژ خبری ندارم اما حاضر هستم بر سر تمام زندگی ام شرط ببندم که ابطحی را “چیز خورش”(!) کرده بودند، روانی اش کرده بودند. حاضرم قسم بخورم که ابطحی به خاطر کم تحملی و تنها به دلیل بار سنگینی که شکنجه هایی هرچند وحشتناک که در کشتارگاه های ولایی بر جسم زندانی می گذارد؛ حاضر به قبول بیان چنین سناریوی مضحکی نشد.
حتی خوراندن ادرار به زندانی که افرادی چون مجتبی سمیع نژاد از نزدیک شاهد آن بوده اند و بدتر از آن خوراندن مدفوع که احمد باطبی و بسیاری دیگر از آن می گویند، هم نمی تواند تا این حد تاثیر گذار باشد و الحق که دژخیمان چه کار کشته اند و هنگامی که متوجه شدند چنین شکنجه هایی برای گرفتن چنین اعتراف هایی کارگر نمی افتد، به شیوه های نوینی روی آوردند. و این بار نه شلاق و چماق و دیگر ابزارهای شناخته شده ی شکنجه، که با خوراندن داروهای روانگردان که بعد شخصیتی فرد را به طور کامل از بین می برد و آن چنان مغز را تحت تاثیر قرار داده و به خواب می برد که شاید ساعت ها زمان لازم باشد که فرد بتواند به یادآوری آنچه بر وی گذشته روی آورد و به حلاجی آن بپردازد؛ برای نیل به اهداف خود همت گماردند.
… و من ساعت ها حیرت زده بودم و برای ابطحی که تا همین چند هفته پیش یکی از خادمین همین رژیم ولایی بود و امروز بی هیچ دلیل و مدرکی و تنها برای مشروعیت بخشیدن به تمام سیاه کاری ها و انحصار بیش از پیش قدرت مطلقه، به یک بیمار روانی تبدیلش کردند تا از او به زور اعتراف هایی این چنین مضحک بگیرند؛ اشک ریختم…

پی نوشت اول: محاکمه ی بی سابقه ی هم زمان صد نفر، تشکیل نشدن دادگاه ویژه ی روحانیت برای ابطحی، برگزار شدن دادگاه در سالن غیر رسمی آمفی تئاتر، پوشاندن لباس های کهنه و دمپایی زندان که باعث تحقیر سران جکومتی شود، بی معنی بودن شخص وکیل مدافع و عدم حضورش در دادگاه، خواندن کیفرخواستی که در اوج بی سوادی به نگارش درآمده بود، اتهامات کاملا بی مربوط و کلان به کمپین زنان، انگ های کاملا نامربوط چون مواد مخدر به محکومان و هزاران مورد ریز و درشت دیگر، همگی حاکی از این است که تشکیل چنین د ادگاهی بی اساس است و البته بیانگر این که برخی چقدر عجله دارند!
پی نوشت ۲: عده ای کماکان کوراند (البته جدا از آنهایی که به نفعشان است چشم بر روی حقایق ببندند)، چه باید کرد؟!
پی نوشت ۳: با خود می گویم کاش در جنگ داخلی بر سر قدرت مردم این چنین دخیل نمی شدند تا با صف آرایی دو جناح در برابر یکدیگر، ابتدا یکی –که در عمل چندان هم فرقی نمی کند کدامیک باشد- دیگری را حذف می کرد و آنگاه مردم هم با نیرویی قوی تر نسبت به نیروهایی جناحی که با حذف هم کیش خود تضعیف شده است؛ به میدان می آمد. با این حساب هزینه های مردمی هم هرگز زیر نام سنگین بزرگان، کمرنگ نمی شد و فرصت هم از هر نظر مهیا بود…
پی نوشت آخر: مبارزه ی مدنی در برابر اینان که هرگز از اسلحه کشیدن به روی مردم دست نمی کشند؟؟
پیوست: نوشته ی محمد غرنویان در مورد معلم در بندمان،جعفر ابراهیمی، خواندنی است…مرداد ۱۳م, ۱۳۸۸ در سیاسی
سیمین عزیز امدم .. این هم ارتباط ..
از جنبه انسانی شکنجه و بکارگیری روش های عیر انسانی را درمورد همه باید محکوم کرد .. که می کنیم ..
اما این حاکمیت اسلامی که می بایست همیشه به اسلامی بودنش اشاره کرد … چندین سر است ..
دارند .. با روش های پیچیده و اموزش دیده و مشاورت سازمانهای جاسوسی اروپا و صد البته با ابتکار بازار دلالی و معامله گری اسلامی خودشان .. اپوزسیون سازی می کنند ..
که حاکمیت اسلامی و بازار دلالی تجارت و خرید و فروش محض را از زیر ضرب خارج و یا کم ضرر به پیش ببرند ..
من قبل ها بارها در مورد همکاری و مشاورت سازمانهای جاسوسی و شکنجه و حفظ قدرتهای دولتی مطالبی نوشته ام ..
این نوشتار شما حاکی از انسانیتی محضی دارد که در مواردی اصرار بر ان ما را ضربه پذیر تر کرده است .. اما گریزی نیست میدانم که شما و من و …. همیشه به ان پایبند خواهیم ماند
چیزخور شدن چیز بدی نیست ها؟ خودم هم اگر البته نبریدم توی صف رنگ بازی تجارب خوبی از چیزخور شدن دارم تازه آمپول هم هست، خیلی باحال تره و ازون هم باحالتر دستگاه های سمعی بصری
سیمین جان!
البته بقیه پست هایم را بخوانی می فهمی که با وجود “سرخ” بودن به دیگر رنگ ها در جامعه هم احترام می گذارم و امیدوارم جامعه ای رنگین کمانی داشته باشیم.
البته به میر حسین هم نقد های جدی وارد است و در فرصت خودش بیان می کنم.
البته به شخصه از حقوق انسانی حتی جنایتکار ترین انسان ها نیز دفاع می کنم. در نتیجه از حقوق بسیاری از مخالفان سیاسی ام که باید حتما دفاع کنم. حتی آنانی که الله اکبر می گویند. البته جنس الله اکبر بسیاری از مردم ایران از جنس دیگری است.
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام ” وبلاگ فرهنگی – هنری – سیاسی فانرال ” قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید.
سمین جان .. من .. ما .. هنوز ما نشده است ..من از یک یارو و جنبش سبز گدای سیدی و مردم ناگاه و بی خبر و کوته بین و محافطه کار مذهبی و دانشگاهیان حوزه ای .. انتظار و توقعی ندارم ..
همین فواد شمسی که می گوید « سرخ « است و به نوعی جنس الله اکبر را خوب و بد می کند .. و نقد به موسوی می زند ..و جنایت کاران بسیج و پاسدار و اخوند و بازار را .. سیاسی می کند که به نقدش بنشیند و از حقوقشان دفاع کند .. و بگوید بفرمایید شما هم در دولت فواد حکمتی شرکت کنید و خقوق انسانی داشته باشید … مشکل این خاورمیانه اسلامی می دانم .. سرخ این جا هم .. سبز است و محافطه کار است .. کروبی و هواخواهانش را لیبرال می خواند و می داند .. که فردا در مجلس بنشینند و با هم بخورند ..
چه باید کرد ما هم دیگر لنینی نیست .. و لنین مرده است .. و حزب چند نفره حکمتی اش هم به چند شاخه مذهبی و دشمن فحشی هم تبدیل شده اند .. و استالینی هایش هم پرچم سفیدی صلح طلب و ..داس و چکشی شده اند ..
« سروش ازادی http://soroshazadi.blogfa.com/« این تفکر هم پشت بام می رود و الله اکبر می گوید .. و در بحث با مذهبی ها خدا را هم بدتر از نیچه می کشد ..
من .. شما را نمی دانم .. مجبوریم از طرفی تفکر فسیلی خاورمیانه ای اسلامی را افشا کنیم …که همیشه اخوندی است چه باعبا و نعلین و چه با کت و شلوار و کاپشن مدل دکتر احمدی ..
و از طرفی با سرخی که با سبز جانی و ادمکش و تجاوزگر … می خواهد چند رنگ بماند ..
معلوم است که بما .. این جا به من بگویند .. مریخی .. استالینی و ..و به شما «« همیشه مخالف، روشنفکر مدرن(!)، و هزار و یک انگ دگر… «
سلام
اصولا این یه حرکت برنامه ریزی شده و با یه رهبر کارآمدنیست که که تو قالب مبارزات مدنی جایی داده بشه این فقط یه اعتراضه به چی و چه شرایطی شاید فقط بشه گفت یه عقده ۳۰ ساله حالا پشت موسوی با هر کس دیگه ای مشکل سر اینه ماها هنوز نمیدونیم چی میخواهیم یه حکومت اسلامی ؟ ملی ؟ و در کنار این موضوع رو در نظر بگیریم که بیشتر ماها هنوز عادت به دموکراسی نداریم و تو زندگی شخصی کمترین احترامی به عقاید اطرافیان نمیزاریم و هر جا که قدرتشو داشته باشیم کمترین آزادی رو میدیم…….متاسفانه این یه اعتراض بدون هیچ برنامه ای پشتش…….ولی این بدین معنا نیست که همین رو هم کنار بزاریم و تا ۳۰ سال دیگه بسازیم که تا زمانی که این حکومت برقراره وضعیت سواد و آگاهی اجتماعی بهتر از این نخواهد شد که بدتر هم میشه……..پس باید در قدم اول کمترین ها رو بدست بیاریم برای اینکه لااقل بتونیم چند کلمه ای حرف بزنیم………
خانم روزگرد سلام
راستش همیشه انتظارت اومدنت و خوندن نظرات تون را می کشم. نمیدونم شرایط خاصی بوجود اومده یا نه، ولی همه مون یه جورائی ا ین روزها دلزده و تنها شدیم و سرمونو بردیم توی لاک خودمون. و من شخصن جز حسرت خودن بر فرصتهای از دست رفته و احساس تباه شدن و نفرت از خود، حس دیگه ای ندارم!!!!!!!
در هر صورت براتون آرزوی لحظاتی پر از آرامش و آبستن اندیشه های بزرگ دارم.
سربلند و شادکام باشید
در مورد مطلب جدیدتون فقط می تونم بگم که:
این روزها همه چیز ابزاری شده در خدمت حفظ قدرت!! و باید بر این فاجعه بزرگ گریست که چه بی ارزش شده است ” انسان” !!!!!
فقدان آزادی همه را از دورن متلاشی نموده!!!!
سلام
سالهایت سوال بی جوابی تو ذهنم باقی مونده . این سوال این روزها خیلی بیشتر از همیشه اذیتم می کنه . اگه بفرض محال – فرض محال که محال نیست – رهبر حکومت برگرده بگه : ” صدای انقلابتونو شنیدم ، من اصلاً هرچی شما بگید قبول می کنم ! ” یا اینکه اصلا آقایون از خر شیطون پیاده نشدند و مردم هم بعد از چند ماه یا چند سال مثلاً انقلاب کردند و حکومت جمهوری اسلامی رو ساقط کردند ؛ اونوقت می خوایم چی کار کنیم؟ می خوایم چی کار کنیم که بعد از مثلا ۳۰ سال مثل پدرامون از شکر خوردنمون پشیمون نشیم ؟ دنبال چی می گردیم ؟ امروز تنمون داغه و فقط می خوایم از این شرایط نفرت انگیز خلاص شیم ولی فردا – دیر یا زود – در همون موقعیتی قرار می گیریم که ۳۰ سال پیش پدرامون گرفتارش شدند و سالها طول کشید تا بفهمند چه کلاه گنده ای سرشون رفته ! ۳۰ سال پیش هم مثل امروز ۱۰۰ جور آدم با ۱۰۰ جور تفکر قصد نجات از استبداد رو داشتند ولی فقط طی چند ماه “جمهوری اسلامی من در آوردی” همه افکارو کنار زد ! انصافاً سال ۴۲ یا حتی ۵۶ چند نفر اسم این جمهوری اسلامی رو شنیده بودند و اصلاً چه ایده ای درباره اش داشتند ؟ به جرات ادعا می کنم حتی شخص آقای خمینی هم هیچ دید و ایده جامعی در این باره نداشت و اساساً افکارش چیز دیگه ای بود . کافیه یه نگاه گذرا به کتاب حکومت اسلامیش بیاندازید . راستی چرا این کتاب در کتاب فروشیها پیدا نمی شه ؟ تمام حرفم اینه که قبل از اینکه حرکت کنیم باید مقصدمونو بشناسیم و بدونیم می خوایم کجا بریم . درسته که تحمل این وضعیت وحشتناک بی نهایت سخته و سخت تر هم می شه ولی اگه ندونیم می خوایم کجا بریم به هیچ جا نمی رسیم !
برو کولی بچه توازاردوگاهیان اشرف طرفداری می کنی معلومه خودتم ازاونایی یادملت نمی ره که درخیابونهای تهران وشهرهای دیگرشما باچاقوشکم زن حامله راپاره کردین حالاتودم ازانسانیت می زنی برواثاثیه توجمع کن زن!!!
جانا سخن از زبان ما می گویی!
این روزها بیش از هر وقت دیگری نیازمند نقد هستیم. پیش از همه نقد خودمان اما …
متاسفانه بیان واقعیت ها خلاف مسیرحرکت کردن القی می شود و آن را حمله بر همه چیز می گذارند جز آنچه که باید! هر انگی هم بگویی بهمان می زنند. از روشنفکر-نمای- مدرن تا همیشه مخالف…
به نظر من بیش از پنجاه درصد این مسیر دانستن این مهم است که امروز “چه” می خواهیم،مسئله این است!
جنایتی این چنینی به هر قشر و گروهی محکوم است و تاسف بار کما اینکه ساکنین کمپ اشرف امروز کاملا خلع سلاح اند …
ببینم، شما با چه سندی من را یک مجاهد می دانی؟ به صرف جبهه گیری در برابر جنایتی که بر آن ها روا شده است؟
جالب است که شما خیلی از مسائل نه چندان روشن گذشته را کاملا به یاد می آورید ولی مسائل شفاف امروز را نمی بینید!! اگر قرار به دیدن است باید همه چیز را دید…
“انسان” ها بایستی، انسان ها را به دور از هر عقیده ای که دارند و تنها به واسطه ی انسان بودنشان بشناسند.
با سلام، دانشجوی محترم خانم سیمین روزگرد
نفس عمل نیکوست. امیدوارم که بتوانید این راه را ادامه دهید. اما به خاطر داشته باشید که مبادا تبلیغاتچی دیگران بشوید و سرنا را از سر گشاد آن بزنید! درد ایران و ایرانی، نادانی است و تا زمانی که بر این مشکل چاره ای نیاندیشیده ایم به این نتیجه تلخ می رسیم که : درد ایران بی دواست.