<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سیمین روزگرد &#187; سیاسی</title>
	<atom:link href="http://ciminrouzgard.com/category/%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://ciminrouzgard.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Fri, 30 Jul 2010 15:09:46 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>طاقت بیار رفیق</title>
		<link>http://ciminrouzgard.com/1388/12/taghat-biyar-rafig</link>
		<comments>http://ciminrouzgard.com/1388/12/taghat-biyar-rafig#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Mar 2010 00:52:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیمین روزگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ciminrouzgard.net/?p=155</guid>
		<description><![CDATA[ثانیه های انتظار یکی پس از دیگری می گذرند و نمی دانیم رفیق روزهای بی روزن ما در چه حال است؟ ما که به همین زودی دلتنگش شدیم و البته بیش تر گیجیم؛ می دانیم چگونه اما نمی دانیم چرا!؟ تو می گفتی آزادی بهانه نمی خواهد، اما حالا مثل اینکه حقیقت با تمام تلخی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ثانیه های انتظار یکی پس از دیگری می گذرند و نمی دانیم رفیق روزهای بی روزن ما در چه حال است؟ ما که به همین زودی دلتنگش شدیم و البته بیش تر گیجیم؛ می دانیم چگونه اما نمی دانیم چرا!؟<br />
تو می گفتی آزادی بهانه نمی خواهد، اما حالا مثل اینکه حقیقت با تمام تلخی و زمختی اش دارد به ما می فهماند که حکایت آزادی تو و خیلی های دیگر، بهانه می خواهد. هرچند که در کنج دیوارهای سرد اوین هم آزاد باشید.<br />
همیشه می گفتی نوشتن خلق دنیایی است بدون خدا و تقدیر و درد. به حرفت ایمان داشتم اما می بینی که؛ در آنچه برایت می نگارم، درد-هرچند بسیار کمتر از آنچه هست- به چشم می خورد. اما با وجود اینکه پای خدا را هم به این کارزار باز کرده اند زورشان گویی به تقدیر نمی رسد! آخر حساب تقدیر سواست؛ تقدیر مردمان به دست خودشان رقم می خورد حتی اگر حوادث همیشه یک قدم پیش از ایشان گام بردارد&#8230;<br />
در طی این چند روز واژه ها الکن بودند و نشد که چیزی برایت بنویسم و حالا نیز&#8230; این هم حتما حکمتی دارد که کلمات روی کاغذ در این چند سطر ناچیز هم، اکثرا وجودشان را پیش تر از تو وام گرفتند!<br />
تو را گرفتند و بردند و &#8230; زدند. <a href="http://blog.nasour.net/1388/06/taghat_biar_rafigh">طاقت بیار رفیق</a>؛ به همان دلیلی که خودت از باقی رفقا توقع داشتی&#8230;<br />
<a href="http://hra-news2.info/news/13477.aspx"><br />
<strong>نصور نقی پور را آزاد کنید.</strong></a></p>
<p>پی نوشت اول و آخر: روزها سخت و سخت تر می شوند. فضا سنگین و سنگین و تر و عقده ها و بغض ها و کینه ها ی درونی ام زیاد و زیادتر!! دلم می خواد بالابیارم&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ciminrouzgard.com/1388/12/taghat-biyar-rafig/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>امروز را اعلام نکرده اند</title>
		<link>http://ciminrouzgard.com/1388/12/emrouz-ra-elam-nakardeand</link>
		<comments>http://ciminrouzgard.com/1388/12/emrouz-ra-elam-nakardeand#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Feb 2010 19:19:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیمین روزگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ciminrouzgard.net/?p=143</guid>
		<description><![CDATA[چهار نفر را دیروز کشته اند چهل نفر را فردا خواهند کشت. امروز را اعلام نکرده اند. چهل نفر را پریروز کشته اند چهارصد نفر را پس فردا خواهند کشت امروز را اعلام نکرده اند. چهارصد نفر را سه روز پیش کشته اند چهار هزار نفر را سه روز بعد خواهند کشت امروز را اعلام [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چهار نفر را دیروز کشته اند چهل نفر را فردا خواهند کشت. امروز را اعلام نکرده اند.<br />
چهل نفر را پریروز کشته اند چهارصد نفر را پس فردا خواهند کشت امروز را اعلام نکرده اند.<br />
چهارصد نفر را سه روز پیش کشته اند چهار هزار نفر را سه روز بعد خواهند کشت امروز را اعلام نکرده اند.<br />
بیست و پنج میلیون نفر را بیست و پنج روز پیش کشته اند چه دلیلی هست که همه را بیست و پنج روز بعد نکشند؟ امروز را اعلام نکرده اند.</p>
<p>&#8220;رضا براهنی&#8221;</p>
<p>پی نوشت اول: به دلیل اینکه ایران آزاد ترین کشور جهان است، وبلاگ من هم فیلتر شده است؛ اما خب بسته نمی شود. <a href="http://ciminrouzgard.net">آدرس جدید قابل دسترس</a><br />
پی نوشت آخر: به قول رفیقی، یک پای کار می لنگد وقتی یک شادی بین مردم و حکام مشترک باشد! هان؟!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ciminrouzgard.com/1388/12/emrouz-ra-elam-nakardeand/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>این اول کاره، بشین بشمار حادثه هارو</title>
		<link>http://ciminrouzgard.com/1388/10/in-avvale-kare</link>
		<comments>http://ciminrouzgard.com/1388/10/in-avvale-kare#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Dec 2009 22:16:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیمین روزگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ciminrouzgard.com/?p=133</guid>
		<description><![CDATA[سرم را به دیوار می کوبم. آن قدر درد می کند که ضربه ی دیوار برایش چندان کاری نباشد. کاش می ترکید. کاش منفجر می شد! فکر اینکه چطور آن هایی که جای من به بند کشیده شده اند امشب را به صبح می رسانند، دیوانه کننده است&#8230; مثل اینکه روزهای بد تمام شدنی نیستند. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سرم را به دیوار می کوبم. آن قدر درد می کند که ضربه ی دیوار برایش چندان کاری نباشد. کاش می ترکید. کاش منفجر می شد! فکر اینکه چطور آن هایی که جای من به بند کشیده شده اند امشب را به صبح می رسانند، دیوانه کننده است&#8230;<br />
مثل اینکه روزهای بد تمام شدنی نیستند. صحنه های امروز شنیع بودند. غیر قابل توصیف.<br />
از دوران کودکی گوشهامان دائما می شنید که رنگ عاشورا سرخ است؛ امروز چشمانمان دید. در دیده ها ابهامی چون شنیده ها نیست. و البته لخت و بی پرده است.</p>
<p>ما پیروزیم<br />
اما کاش شهدای تا ابد زنده ی امروز نیز<br />
در صبح آزادی<br />
پایکوبی می کردند&#8230;</p>
<p>پی نوشت اول: تیتر برگرفته از متن ترانه ی &#8220;آخرین زمان&#8221; شاهین نجفی است.<br />
پی نوشت دوم:  عده ای دست از سر شبکه های جذاب صداوسیما ی جمهوری اسلامی برنمی دارند یک عده هم دست از سر بی بی سی فارسی! تا کی آخه&#8230;؟!<br />
پی نوشت آخر: بعد از &#8220;مراسم تشییع جنازه ی آقای منتظری&#8221; و دیدن چنین خیل عظیمی در قم حس خوبی داشتم که الان بعد از &#8220;عاشورا&#8221; به هیچ وجه چنین حسی رو ندارم. دوباره ریختم به هم! نمی دونم چرا! </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ciminrouzgard.com/1388/10/in-avvale-kare/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شستن کلمه ها</title>
		<link>http://ciminrouzgard.com/1388/06/shastane-kalameha</link>
		<comments>http://ciminrouzgard.com/1388/06/shastane-kalameha#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 23:52:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیمین روزگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ciminrouzgard.com/?p=99</guid>
		<description><![CDATA[به یاد دارم سه چهار سال پیش وقتی که برای تعیین رشته ی تحصیلات آکادمیکم با یکی از رفقایم که دستی بر قلم هم دارد مشورت می کردم، اکیدا اصرار داشت که سراغ رشته های علوم انسانی عموما و علوم سیاسی خصوصا، نروم. خودش هم علیرغم حرفه اش عمران خوانده بود و عقیده داشت با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">به یاد دارم سه چهار سال پیش وقتی که برای تعیین رشته ی تحصیلات آکادمیکم با یکی از رفقایم که دستی بر قلم هم دارد مشورت می کردم، اکیدا اصرار داشت که سراغ رشته های علوم انسانی عموما و علوم سیاسی خصوصا، نروم. خودش هم علیرغم حرفه اش عمران خوانده بود و عقیده داشت با وجود تصفیه ی بی حد دانشگاه ها در ایران، خواندن چنین علومی کارگر نمی افتد. حرفش بی جا نبود اما من به قضیه جور دیگری نگاه می کردم و معتقد بودم می توان از بین اساتید-هرچند انگشت شمار- کسی را یافت که به اصالتش هنوز هم پایبند مانده تا حرفی غیر از آنچه مرسوم است را با ما در میان بگذارد. برای من بار سنگینی که انقلاب فرهنگی بر گرده ها وارد می کند و هزار و یک فیلتر دیگر قابل تحمل تر از بازی با سیم های شوخی ناپذیر فاز و نول و البته جراحی اثناعشر بود. غافل از اینکه من مو را می دیدم و آن رفیق پیچش مو را !!<br />
در طی این مدت هم با تمام کم و کاستی ها ساختیم و ساختم. بیش از یک ششم دروس اختصاصی هم کاملا مباحث اسلامی اند ( و بماند که استاد پس از گذشت ۴-۵ جلسه خودش هم نمی داند دیگر چه مبحث نگفته ای باقی مانده ؟!) ، بیش تر منابع، کتاب های پاک سازی شده ی انتشارات سمت است( و باز هم بماند آن دسته از منابعی که کتاب های منتشره توسط بوستان کتاب، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی و انتشاراتی از این دست اند) ، اندک نبودن تعداد اساتیدی که تحصیلات حوزوی دارند و هزار و یک عامل دیگر که به گمان من باعث می شود حتی فکر سکولار شدن هم به ذهن یک دانشجوی عادی خطور نکند.<br />
اما&#8230; از آنجا که زیسن در ضل نظامی توتالیتر که اولا به دلیل مشروعیت بخشی به خود در صدد تحریف تاریخ برمی آید و ثانیا هر روز بیش از پیش در پی کنترل عرصه های عمومی و خصوصی زندگی شهروندان خود است، روز به روز فعالیت در عرصه های-خصوصا- حساس تنگ و تنگ تر می شود؛ ما باید امروز دغدغه مان این باشد که نکند قرار است از این پس-مثلا- به جای درس تاریخ اندیشه های غرب ۱و۲ در رشته ی علوم سیاسی مفاتیح الجنان ۱و۲ اثر ارزنده و پربار مرحوم حاج شیخ عباس قمی را پاس نماییم!!!!<br />
ترس از علمی که مشت دجالان را می گشاید و باعث می شود کوس رسوایی شان عالم گیر گردد اما برای ما چندان هم بیگانه نیست. این دشمنیت را از خیلی پیش تر به یاد داریم. زمان حمله ی اعراب به ایران را می گویم. که به روایت برخی متون تاریخی، فرماندهان حمله با استدلال بر اینکه اگر کتابی حاوی حرف ارزشمندی باشد که آن سخنان در قرآن هم موجود است و اگر نه که سراسر کفر است و نابودی اش موجب سهل المسیر شدن وصول به بهشت برین می شود، دستور سوزاندن کتب می دادند. و حال این بماند که در آن زمان که گستره ی مناسبات در حد امروز نبود با وجود خسران بی حد و انحطاط، موفق نشدند به طور کلی جلوی دفن و البته بروز و ظهور اندیشه های نوین را بگیرند چه رسد به امروز که &#8230;<br />
و این داستان غم انگیزی است. جایگزینی علوم اسلامی به جای علوم انسانی را می گویم. که نه از آن زمان که آن برگه های اعتراف مضحک را برای سعید حجاریان می نوشتند که از سال ها پیش کلید خورده بود که با چنبن سرعتی هم می تواند پیش روی کند و البته من چقدر ساده لوح بودیم که گمان می کردم &#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://cimin.persiangig.com/2z65g6o.jpg" alt="..." width="315" height="224" /></p>
<p style="text-align: right;">پی نوشت اول: این روزها به این می اندیشم که پدر و مادرها چقدر گاهی شبیه حکام می شوند! از آن هنگام که احساس خطر می کنند و مانع می شوند که تو در طی تحصیلات متوسطه شاخه ی علوم انسانی را برگزینی. به راستی چقدر فهمیدن &#8220;تو&#8221; برای همه گران تمام می شود و البته چقدر &#8220;گوسفند&#8221; بودن ات ارزان و باصرفه است!!!<br />
پی نوشت ۲: پی نوشت اول به هیچ روی به منظور توهین به شاخه ی تجربی و البته فنی نگاشته نشده است.<br />
پی نوشت ۳: به گمان من انقلاب فرهنگی در بلند مدت تاثیرات به مراتب سنگین تری از باقی ظلم ها  و ناحقی ها به جای می گذارد. آخ که چه هضم دشواری هم دارد!!<br />
پی نوشت آخر: گاهی ارتباط برقرار کردن بین دو موضوع &#8220;خاص&#8221; بسیار دشوار تر از برقراری توازن بین دو کفه ی ترازویی ست که یک طرفش یک وعده ی غذایی ماست و یک طرفش وعده ی غذایی یک کارگر عیال وار&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ciminrouzgard.com/1388/06/shastane-kalameha/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روایتی از کابوس های شبانه</title>
		<link>http://ciminrouzgard.com/1388/05/revayati-az-kaboushaye-shabane</link>
		<comments>http://ciminrouzgard.com/1388/05/revayati-az-kaboushaye-shabane#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 13 Aug 2009 21:20:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیمین روزگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ciminrouzgard.com/?p=92</guid>
		<description><![CDATA[سکانس پانصد و یازده هزارم مکان: خیابانی بسیار شلوغ زمان: حوالی عصر ۱،۲،۳ حرکت -راه بیفت. یالا بجنب. چرا مثه نعش مرده خودتو روی زمین می کشی؟ رو جفت پاهات وامیستی یا قلمشون کنم؟ (بالاخره تا پای ماشین، به زور چماق و کشان کشان می برنش) -با توام هی! انگار قرار نیست حرف تو گوشت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سکانس پانصد و یازده هزارم<br />
مکان: خیابانی بسیار شلوغ<br />
زمان: حوالی عصر<br />
۱،۲،۳ حرکت<br />
-راه بیفت. یالا بجنب. چرا مثه نعش مرده خودتو روی زمین می کشی؟ رو جفت پاهات وامیستی یا قلمشون کنم؟<br />
(بالاخره تا پای ماشین، به زور چماق و کشان کشان می برنش)<br />
-با توام هی! انگار قرار نیست حرف تو گوشت بره دختره ی ج… هان؟ اون دهن کثیفتو ببند و به جای این کولی بازیا زودتر سوار شو.یالا. د زودباش دیگه. کلی کار داریم.<br />
(و در حالیکه دختر را به زور سوار ماشین می کند زیر لب می گوید: )<br />
حالا حالیت می کنم با کی طرفی!</p>
<p>سکانس پانصد و یازده هزار و یکم<br />
مکان: نامعلوم!<br />
زمان: نیمه شب<br />
خفه شو، گه زیادی داری می خوریا. مگه بهت نمی گم بکش پایین سلیطه، هان؟ جونت بالا بیاد دیگه. زود باش.<br />
ای بابا. اصلا انگار زبون آدمیزاد تو کله ی پوک شماها نمی ره که نمی ره. خیل خوب… خودت خواستی. حاجی دستاشو بگیر. برادرا بیاین تو، وقتشه!</p>
<p>…</p>
<p>باقی قصه کابوسیست که مدت هاست هر صبح نظاره گرش شده ام. فقط فریاد و جیغ و ناله است و در نهایت هم تن بی هوش شده ای که نیمه جان بر روی زمین افتاده و قادر به فریاد درد کشیدن نیست… فقط امیدوارم در لحظه های آخر، میان درد و ناله و خون با قدرت و شهامت تمام، آب دهانت را جمع کرده باشی و روی صورت کثیفش تف کرده باشی؛ ترانه ی من!</p>
<p><img src="http://cimin.persiangig.com/00.jpg" alt="zan" width="239" height="218" /></p>
<p>پی نوشت اول: فکرش را بکن؛ یک عده جانی که همیشه هم پشت پرده می مانند به مغز انسان ها، از همان بدو تولد، زرداب تزریق کنند تا پس از طی دوران بلوغ، تبدیل شوند به وحشی ترین و بی رگ ترین حیوانات هستی. اگر اسم این عمل استثمار و دزدین انسان از خودش نیست، پس چیست؟؟<br />
پی نوشت ۲: باید تاکید کنم که بی شک ناشی ترین فیلمنامه نویس دنیا بوده و در این زمینه هیچ تخصصی ندارم. قصد من تنها این بود: روایت کابوسی شبانه، به یاد ترانه<br />
پی نوشت ۳: ۹۹% الفاظ رکیک به دلیل مسائل اخلاقی حذف شدند!!<br />
پی نوشت آخر: به پیشنهاد دوست عزیزی، احتمالا از این پس این وبلاگ با پست هایی کوتاه تر از قبل به روز خواهد شد. امیدوارم این بهانه ی خوبی باشد برای زودتر نوشتن و غلبه بر تنبلی همیشگی من در وبلاگ نویسی…</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ciminrouzgard.com/1388/05/revayati-az-kaboushaye-shabane/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تفاوت ابطحی با دیگر اعتراف کنندگان</title>
		<link>http://ciminrouzgard.com/1388/05/tafavote-abtahi-ba-digar-eterafkonandegan</link>
		<comments>http://ciminrouzgard.com/1388/05/tafavote-abtahi-ba-digar-eterafkonandegan#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 21:13:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیمین روزگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ciminrouzgard.com/?p=76</guid>
		<description><![CDATA[بعید می دانستم که روزی مجبور شوم برای یک عمامه به سر اشک بریزم. چرا که اولا معتقدام به لحاظ تاریخی بر ملت ایرانی در مجموع ستم های بی شماری روا داشته اند و ثانیا دراوقات معین به قدر کفایت، خود می توانند گلیم خود را از آب بیرون کشند و نیازی به دلسوزی ندارند!اما [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بعید می دانستم که روزی مجبور شوم برای یک عمامه به سر اشک بریزم. چرا که اولا معتقدام به لحاظ تاریخی بر ملت ایرانی در مجموع ستم های بی شماری روا داشته اند و ثانیا دراوقات معین به قدر کفایت، خود می توانند گلیم خود را از آب بیرون کشند و نیازی به دلسوزی ندارند!اما این روزگار بالا و پابین بسیار دارد و اگر قرار باشد چشم انسانی ات را نبندی، بی شک بایستی از تماشای ظلم، در هر کجای دنیا که باشد، احساس خشم و ناراحتی کنی.حال چه این ظلم با زیر پا گذاشتن حقوق اولیه ی انسانی به ساکنان بی دفاع کمپ اشرفی روا شود هرچند که نقاط تیره ای در گذشته ی خود داشته باشند، چه بر یک آفریقایی که به دلیل وجود استعار گران و استثمار گران کهن در فقر جان می دهد، و یا حتی بی جهت بر عمامه به سری که تا همین چند هفته ی پیش خودش هم از منظری دیگر در معرض اتهام بوده است …<br />
وقتی برای اولین بار اعترافات محمدعلی ابطحی را شنیدم، راستش خیلی جا خوردم و چون توقع شنیدن حرف هایی تا &#8220;این&#8221; حد عجیب و متناقض را نداشتم، در دل شماتتش کردم. من تا آنجا عصبی بودم که حتی تفاوت فاحش ظاهری وی هم با اینکه بسیار تامل برانگیز بود نتوانست باعث تغییر یافتن موضعم شود.<br />
نگویید خارج از گود نشسته ای و نفست از جای گرم بلند می شود! کمی هم به من حق بدهید!<br />
با تماشای دادگاه ابطحی خاطرات زندانیانی که در برابر شکنجه های ساواک لب نمی گشودند، به بند کشیده شدگان دهه ی شصت که با شجاعت هرچه تمام تر تا پای جوخه ی دار هم برخلاف عقایدشان حتی کلمه ای ادا نمی کردند، دادگاه معروف گلسرخی و حتی سال ها مقاومت گنجی؛ یک به یک در برابرم رژه می رفتند و من بر همین اساس به ابطحی حق نمی دادم این طور&#8221;ضعیف&#8221; عمل کند و دشمنانش را شاد کند. من حفظ جان را دلیل قانع کننده ای برای شهادت دروغ –آن هم در دادگاه و نه در برابر دوربین های دولتی و زیر شکنجه- نمی دانم.بله؛ ابطحی را نتوانستم ببخشم تا اینکه&#8230; تا اینکه تلوزیون ولایی دیشب بخش های جدیدی از سری اعترافات ساختگی اش را به نمایش گذاشت.<br />
این تصاویر و گفته های جدید حرف های جدیدی در خود داشتند. با نگاهی –حتی- نه چندان تخصصی و موشکافانه می شد به این مهم رسید که ابطحی به هیچ وجه حالت طبیعی ندارد. تو گویی که اصلا انسان نبود. مسخش کرده بودند. حرف هایش که به مضحک ترین طنزها می مانست، حتی باعث عصبانیت عطریانفر شد که کنار او نشسته بود و سوال هایی مشترک را پاسخ می گفت. ابطحی حالتی به شدت غیر عادی داشت و به همین دلیل بایستی حسابش را از باقی اعتراف کنندگانی که تا به امروز دیده ایم جدا کرد. من به هیچ وجه قصد شانتاژ خبری ندارم اما حاضر هستم بر سر تمام زندگی ام شرط ببندم که ابطحی را &#8220;چیز خورش&#8221;(!) کرده بودند، روانی اش کرده بودند. حاضرم قسم بخورم که ابطحی به خاطر کم تحملی و تنها به دلیل بار سنگینی که شکنجه هایی هرچند وحشتناک که در کشتارگاه های ولایی بر جسم زندانی می گذارد؛ حاضر به قبول بیان چنین سناریوی مضحکی نشد.<br />
حتی خوراندن ادرار به زندانی که افرادی چون مجتبی سمیع نژاد از نزدیک شاهد آن بوده اند و بدتر از آن خوراندن مدفوع که احمد باطبی و بسیاری دیگر از آن می گویند، هم نمی تواند تا این حد تاثیر گذار باشد و الحق که دژخیمان چه کار کشته اند و هنگامی که متوجه شدند چنین شکنجه هایی برای گرفتن چنین اعتراف هایی کارگر نمی افتد، به شیوه های نوینی روی آوردند. و این بار نه شلاق و چماق و دیگر ابزارهای شناخته شده ی شکنجه، که با خوراندن داروهای روانگردان که بعد شخصیتی فرد را به طور کامل از بین می برد و آن چنان مغز را تحت تاثیر قرار داده و به خواب می برد که شاید ساعت ها زمان لازم باشد که فرد بتواند به یادآوری آنچه بر وی گذشته روی آورد و  به حلاجی آن بپردازد؛ برای نیل به اهداف خود همت گماردند.<br />
&#8230; و من ساعت ها حیرت زده بودم و برای ابطحی که تا همین چند هفته پیش یکی از خادمین همین رژیم ولایی بود و امروز بی هیچ دلیل و مدرکی و تنها برای مشروعیت بخشیدن به تمام سیاه کاری ها و انحصار بیش از پیش قدرت مطلقه، به یک بیمار روانی تبدیلش کردند تا از او به زور اعتراف هایی این چنین مضحک بگیرند؛ اشک ریختم&#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://www.madyariran.net/wp-content/uploads/2009/08/111111111111111111111-300x209.jpg" alt="Mohammad Ali Abtahi" width="310" height="217" /></p>
<blockquote><p>پی نوشت اول: محاکمه ی بی سابقه ی هم زمان صد نفر، تشکیل نشدن دادگاه ویژه ی روحانیت برای ابطحی، برگزار شدن دادگاه در سالن غیر رسمی آمفی تئاتر، پوشاندن لباس های کهنه و دمپایی زندان که باعث تحقیر سران جکومتی شود، بی معنی بودن شخص وکیل مدافع و عدم حضورش در دادگاه، خواندن کیفرخواستی که در اوج بی سوادی به نگارش درآمده بود، اتهامات کاملا بی مربوط و کلان به کمپین زنان، انگ های کاملا نامربوط چون مواد مخدر به محکومان و هزاران مورد ریز و درشت دیگر، همگی حاکی از این است که تشکیل چنین د ادگاهی بی اساس است و البته بیانگر این که برخی چقدر عجله دارند!<br />
پی نوشت ۲: عده ای کماکان کوراند (البته جدا از آنهایی که به نفعشان است چشم بر روی حقایق ببندند)، چه باید کرد؟!<br />
پی نوشت ۳: با خود می گویم کاش در جنگ داخلی بر سر قدرت مردم این چنین دخیل نمی شدند تا با صف آرایی دو جناح در برابر یکدیگر، ابتدا یکی –که در عمل چندان هم فرقی نمی کند کدامیک باشد- دیگری را حذف می کرد و آنگاه مردم هم با نیرویی قوی تر نسبت به نیروهایی جناحی که با حذف هم کیش خود تضعیف شده است؛ به میدان می آمد. با این حساب هزینه های مردمی هم هرگز زیر نام سنگین بزرگان، کمرنگ نمی شد و فرصت هم از هر نظر مهیا بود&#8230;<br />
پی نوشت آخر: مبارزه ی مدنی در برابر اینان که هرگز از اسلحه کشیدن به روی مردم دست نمی کشند؟؟<br />
پیوست: <a href="http://antiduring.blogfa.com/post-83.aspx">نوشته ی محمد غرنویان در مورد معلم در بندمان،جعفر ابراهیمی، خواندنی است&#8230;</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ciminrouzgard.com/1388/05/tafavote-abtahi-ba-digar-eterafkonandegan/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زیر چتر ولایت</title>
		<link>http://ciminrouzgard.com/1388/04/zire-chatre-velayat</link>
		<comments>http://ciminrouzgard.com/1388/04/zire-chatre-velayat#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 06 Jul 2009 16:30:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیمین روزگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ciminrouzgard.com/?p=65</guid>
		<description><![CDATA[قصه از ۵-۶ ماه پیش آغاز شد. (فعلا به قبل ترش کاری ندارم) آن زمان که با راه انداختن بازی رنگ ها مردم مشتاق شدند ،بی آنکه خودشان بدانند، لبیک گویان در صف مجاهدین انقلاب و ناب محمدی قرار گیرند. لابد گمان می کردی &#8220;که&#8221; ی مثل معروف &#8220;از دل برود هر آنکه از دیده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>قصه از ۵-۶ ماه پیش آغاز شد. (فعلا به قبل ترش کاری ندارم) آن زمان که با راه انداختن بازی رنگ ها مردم مشتاق شدند ،بی آنکه خودشان بدانند، لبیک گویان در صف مجاهدین انقلاب و ناب محمدی قرار گیرند. لابد گمان می کردی &#8220;که&#8221; ی مثل معروف &#8220;از دل برود هر آنکه از دیده رود&#8221; برای &#8220;چه&#8221; هم صدق می کند و بر همین اساس زمان می تواند روی خیلی &#8220;چیز&#8221; ها سرپوش بگذارد. غافل از اینکه قواعد بازی طور دیگریست و هرگز سبزی نمی تواند روی سرخی را سیاه کند&#8230;<br />
تشنگی قدرت اما کار را حسابی بیخ دار کرد. انگار کف و سوت جوانان به مزاج تو و یارانی که هشت سالی ملت را به همین منوال سرگرم می کردید، بسیار خوش آمد و بد ندیدید پس از شوی انتصابات، از خشم مردمانی که سی سالی می شود (فعلا به قبل ترش کاری ندارم) در زیر یوغ استبداد و خفقان حکومت ولایت فقیه جرات نطق کشیدن هم نداشتند، به نفع خودتان بهره ببرید.خواهران و برادران جسور و بی باک میهنی نیز به بهانه ی دفاع از حقوق بر باد رفته و خیانت در امانتشان، در نبردی نابرابر سینه جلوی رگبار گلوله های &#8220;دشمن&#8221; شان سپر کردند تا شاید در آزادی، به آزادی سلامی دوباره گویند.<br />
پر واضح است که در حکومت ولایت مطلقه فقیه، اصلاحاتی که پرچمدارش محمد خاتمی کرنش گر است (همانی که دوازده سال پیش حاضر نشدی عکس دو نفره تان بشود پوستر تبلیغاتی اش و الحق که او تمام این ها را ندید گرفت و برادری را در حق تو تمام کرد) هرگز راه به جایی نخواهد برد. جالب است&#8230; شعار اصلاح طلبی و حقوق شهروندی ات گوش فلک را کر می کند و در میان دعوای داخلی که بر سر صندلی قدرت است ،بی محابا چون گذشته، جوانان را دم دست جلادان می گذاری تا این بار به جرم &#8220;سکوت&#8221; سلاخی شان کنند.خاطره ی گستاخی هایی که باعث شد همین جوانان در شلمچه و دوکوهه و البته خاوران ذبح شوند از ذهن ما که بیرون نرفته؛ تو را نمی دانم! تو که با کودتاچیان غریبه نبودی. با هم در همین نظام پوست ترکانده بودید.<br />
آن یک نامزد معترض که از نظر من با توجه به کینه‌ی حاکمیت کودتایی از شعار &#8220;تغییر&#8221; و صراحتش در&#8221;اعتراض به قتل زهرا بنی یعقوب، نظارت استصوابی و رد صلاحیت‌ها، تغییر قانون اساسی &#8221; و امثال آن بیش تر در حقش اجحاف شده، لااقل این طور طرفدارانش را خرج خود نکرد و دست آخر به اشتباه خودش مبنی بر اینکه نباید مردم را به شرکت در شوی انتصابات تشویق می کرد، با صراحت تمام اعتراف کرد و از همه عذر خواهی کرد که خود من بارها به وی گفتم: شیخ تو که از همه چیز باخبری دیگر چرا؟ وزیر کشور وابسته به طیف خودتان نتوانست دور قبل جلوی تغلب بایستد و در لحظات پایانی -به قول خودت- سوم اعلامت کردند؛ با وزیر کشوری که رفیق گرمابه و گلستان رقیب است چه می کنی؟چه ضمانتی وجود دارد که دست به تشویق و ترغیب می زنی&#8230;؟<br />
اما تو ای سید سبز گستر&#8230; چه خوب از هوادارانت خرج کردی و حال سوال این است که چرا از خودت خرج نکردی؟ طرفداران سرسختت در جواب من حتما خواهند گفت هزینه از این بیش تر که پس از سال ها جانفشانی برای اسلام و انقلاب دست آخر انگ همکاری با انگلیس و آمریکا به پیشانی اش زده اند؟ هه&#8230;خنده دار است. از کی تا به حال حرف شریعتمداری و تیمش که حتی استاد شجریان را هم عامل استکبار می دانند و وطن فروش می خوانندش، حجت شده است؟! پس مسئله این نیست. مسئله این است که حتی شخص وزیر اطلاعات هم نداند تو را در کدام سلول به بند کشیده اند. مسئله این است که در اوج جوانی با شلیک گلوله ی یکی که دو روز است اسلحه دست گرفتن را یادش داده اند وسط آسفالت خیابان جان بدهی. مسئله این است که شبانگاه به خوابگاه به اصطلاح امن دانشجویی ات حمله کنند و رفیقت را جلوی چشمت با تبر تکه تکه کنند. مسئله این است که پس از چند روزی که همه از تو بی خبرند در اوج سانسور خبری به اتهام قاچاق مواد مخدر (!) ناگهان بالای جوخه ی دار پیدایت کنند. مسئله این است که خانواده ات در فقدان جنازه ات بسوزند و ندانند کجا باید برای فرزندشان ضجه بزنند. مسئله این است که زیر شکنجه، دوربین صدا و سیمای رژیم عدالت پیشه را جلوی چشمانت بیاورند و مجبورت کنند سناریویی از پیش تنظیم شده – و البته نخ نما را- به عنوان اعتراف از بر بخوانی. مسئله این است &#8230; این است که در اوج تشنگی قدرت و البته در اوج ناباوری هم کیشانت بر تو چیره شدند و شکاف ها به بالاترین سطح ممکن نمایان شد.<br />
این چیرگی اما با تمام وقاحتش از به قدرت رسیدن تو باارزش تر بود. بسیار هم با ارزش تر بود. اگر تو به قدرت می رسیدی، زیر چتر ولایت به خدمتگذاری (؟!) برای انقلاب کمر می بستی و آنگاه نه نقاب از چهره ی آنان که باید بر زمین می افتاد و نه مردم به آزادی و حقوقی که حق مسلمشان است لحظه ای می اندیشیدند.<br />
مسئله این است!<br />
مسئله این است که عدوی تو نیستم من، انکار توام!</p>
<blockquote><p>پی نوشت اول: به نظر من این مهم نیست که جامعه ی جهانی امروز نسبت به ملت ایران دید مثبتی دارد.مهم آن روزی است که ما به آسایش – به معنای واقعی اش- دست یابیم و با آرمانهایمان بر سر یک سفره بنشینیم!<br />
پی نوشت ۲: به قول مجتبی سمیع نژاد همین مانده که بیایند و ایران را دستگیر کنند و ببرند اوین!<br />
پی نوشت ۳: خودمانیم ها! ولی چهار سال (؟) پوست مان را می کنند! هر چند&#8230; می ارزد!<br />
پی نوشت ۴: الحق که زنان در خرداد خونین نقش بسزایی را ایفا کردند، برای بسیاری این دور از ذهن بود&#8230;<br />
پی نوشت ۵:SMS و صداوسیما تا اطلاع ثانوی تحریم اند!<br />
پی نوشت آخر:چه کنیم؟؟!</p></blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ciminrouzgard.com/1388/04/zire-chatre-velayat/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برادر غرق خونه</title>
		<link>http://ciminrouzgard.com/1388/03/baradar-gharghe-khune</link>
		<comments>http://ciminrouzgard.com/1388/03/baradar-gharghe-khune#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 15 Jun 2009 10:53:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیمین روزگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ciminrouzgard.com/?p=62</guid>
		<description><![CDATA[&#8220;شبنورد&#8221; شب است و چهره میهن سیاهه نشستن در سیاهی ها گناهه تفنگم را بده تا ره بجویم که هرکه عاشقه پایش به راهه برادر بی قراره برادر شعله واره برادر دشت سینه ش لاله زاره شب و دریای خوف انگیز و توفان من و اندیشه های پاک پویان برایم خلعت و خنجر بیاور که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&#8220;شبنورد&#8221;<br />
شب است و چهره میهن سیاهه<br />
نشستن در سیاهی ها گناهه<br />
تفنگم را بده تا ره بجویم<br />
که هرکه عاشقه پایش به راهه<br />
برادر بی قراره<br />
برادر شعله واره<br />
برادر دشت سینه ش لاله زاره<br />
شب و دریای خوف انگیز و توفان<br />
من و اندیشه های پاک پویان<br />
برایم خلعت و خنجر بیاور<br />
که خون می بارد از دل سوزان های<br />
برادر نوجوونه<br />
برادر غرق خونه<br />
برادر کاکلش آتشفشونه<br />
تو که با عاشقان درد آشنایی<br />
تو که همرزم و همزنجیر مایی<br />
ببین خون عزیزان را به دیوار<br />
بزن شیپور صبح روشنایی</p>
<p>(اصلان اصلانیان)</p>
<p>ساعت ۳:۳۰ بامداد امروزبا حمله ی وحشیانه ی نیروهای لباس شخصی و انصار حزب الله به کوی دانشگاه تهران،دانشجویان کوی بر اثر ضربات گلوله،زنجیر،باتوم و چماق مجروح شدند…<br />
تکرار ۱۸ تیر ۷۸؟کمی وخیم تر؟<br />
ایستادگی در برابر این کودتای سیاه نهایتا چه نتیجه ای را در بر دارد؟<br />
و چه خوب گفت مهدی کروبی،این روزها بی شک عزای عمومی است…</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ciminrouzgard.com/1388/03/baradar-gharghe-khune/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انقلاب۵۷</title>
		<link>http://ciminrouzgard.com/1387/11/enghelebe-57</link>
		<comments>http://ciminrouzgard.com/1387/11/enghelebe-57#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 08 Feb 2009 23:10:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیمین روزگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ciminrouzgard.com/?p=17</guid>
		<description><![CDATA[باید از خیلی پیش ترها،هنگامی که پدران و مادران و برادران ما از شاه بریدند تا یک مدینه ی فاضله بسازند؛بدنبال چرایی انقلاب ۵۷ گشت.و البته بعید می دانم بررسی این موضوع کلیدی که آیا به آن مدینه ی فاضله رسیدند یا نه،چندان دشوار باشد. انقلاب ملت(و نه مردم)ایران در سال ۵۷ ناآگاهانه ترین حرکت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote></blockquote>
<div><span style="font-family: Times New Roman;">باید از خیلی پیش ترها،هنگامی که پدران و مادران و برادران ما از شاه بریدند تا یک مدینه ی فاضله بسازند؛بدنبال چرایی انقلاب ۵۷ گشت.و البته بعید می دانم بررسی این موضوع کلیدی که آیا به آن مدینه ی فاضله رسیدند یا نه،چندان دشوار باشد<span style="font-family: Times New Roman;">.</span></p>
<p>انقلاب ملت(و نه مردم)ایران در سال ۵۷ ناآگاهانه ترین حرکت ملی قرن ۲۰ بود.ملت ایران زمانی که اتقلاب کرد دقیقا نمی دانست چه می خواهد.از هر کس هم که که می پرسیدی حتما دلایل خاص خودش را داشت.یکی می گفت می خواهم آمریکایی ها را بیرون کنم.دیگری می گفت می خواهم در کاباره ها را تخته کنم.اما&#8230;مسلما این موارد بیانگر یک ایدئولوژی مشخص که همگی بایستی بر مبنای آن گام برمی داشتند نبود.وجه دیگر این ناآگاهی در پای صندوق های رای نمود پیدا کرد.مثلا رای دهندگان(که به غیر از انتخاب حکومت اسلامی و سلطنت راه سومی نداشتند!) نمی دانستند که قرار است دیه ی زنان نصف شود و یا روسری سرشان کنند(این ها مثال هایی بسیار کوچک و ابتدایی اند).کما اینکه در طی هفت ماه فاصله که بین دو رفراندم فروردین و آبان ۵۸ بود؛شاهد ریزش-نزدیک به-سی درصدی ریزش آرا بودیم(یعنی وقتی کم کم اذهان عمومی نسبت به ماهیت حکومت اسلامی در حال روشن شدن بود).در این جا شاید برخی دچار اشتباه شوند و خواستگاه مردمی را اسلام در نظر بگیرند،در حالیکه این نظریه خلاف واقعیت است.چرا که به قولی مردم با دینشان مشکلی نداشتند که بخواهند انقلاب اسلامی را راه اندازی کنند و از طرفی هم محمدرضا شاه با اسلام مخالف نبود و حتی سلطنت خود را موهبت الهی می دانست و ایمان داشت که دست بریده حضرت عباس بارها و بارها او را از خطرات مهلک نجات داده است.پر کاربرد بودن اسم رضا در خانواده ی پهلوی،سفرهای زیارتی،بهره گیری از روحانیت در دربار و مسائلی از این دست می تواند گواه این امر باشد.هم چنین می توان به سرکوب نکردن مراکز اسلامی اشاره کرد.چرا که رژیم شاه که مارکسیسم را بزرگترین تهدید علیه خود تلقی می کرد،طی سال های ۵۷-۱۳۳۲ بیش تر قدرت خود را علیه کمونیست ها به کار برد.این در حالی بود که طی این مدت هیچ فعالیت سیاسی مستقلی مجاز شمرده نمی شد.به گفته ی سعید امیر ارجمند،در اواخر دهه ی ۱۳۴۰و۱۳۵۰ گاهنامه های مذهبی منتشر شد،کتاب های مذهبی دست به دست می گشت و تعداد زیادی انجمن های مذهبی در میان افراد عادی به سرعت شکل گرفت۱٫در همان حال تمام شبکه ی موسسات مذهبی،مثلا مراکز آموزش دینی و مساجد اجازه ی فعالیت داشتند.در نتیجه هنگامی که یک خلا آشکار مشروعیت به وجود آمد-و رژیم شاه به طور قطع نتوانست این خلا را پر کند-مارکسیست ها به نحو موثری از دسترسی به مردم و ارتباط با هوادارانشان بازداشته شدند در حالیکه اسلامگرایان تندرو شبکه ی حاضر و آماده ای را در اختیار داشتند<span style="font-family: Times New Roman;">.</span></p>
<p>انقلاب ۵۷ یک ضرورت تاریخی بود.اراده ی این یا آن نیروی سیاسی نمی توانست مانع وقوع آن شود.عوامل عینی و ذهنی در آن زمان انقلاب ۵۷ را اجتناب ناپدذیر کرده بود.این اجتناب ناپذیری به این دلیل بود که در دهه ی ۴۰ به گونه ای همه-حتی در سطح جهانی-انقلابی بودند و البته کشتی به گل مانده رژیم شاه نیز مزید بر علت بود.چرا که این رژیم کاملا به بن بست رسیده بود.اقتصاد،سیاست و فرهنگ آن رژیم گرفتار تناقض هایی لاعلاج شده بود و دیکتاتوری چون محمدرضا پهلوی،به همان اندازه که در برابر مردم زورگو و بی انعطاف بود در برابر قدرت های امپریالیستی بی اراده بود و سر تسلیم فرو می آورد.هم چنین در دوران سلطنتی شکاف طبقاتی عظیمی در جامعه حاکم بود؛ثروت اقلیت ناچیزی که به هزار فامیل مشهور بودند از پارو بالا می رفت و در مقابل هزاران هزار کودک،به قول خسرو گلسرخی،به یک تب دو ساعته می مردند<span style="font-family: Times New Roman;"> &#8230;.</span></p>
<p>اما ثمره ی انقلابی که یک پروسه ی زمانی سی ساله را پشت سر گذاشته.نباید ان قدر سیاه ببینیم که از واقعیت ها به دور باشیم.ایران ما در طی این سی سال قطعا پیشرفت هایی هم داشته اما به هیچ وجه متناسب با مطالباتی که مردم آن روزها را به خیابان ها ریخت؛نیست.سطح توقع مردم با تزریق پول نفت توسط شاه آن قدر بالا رفت که غیرقابل کنترل شود.از طرفی هم حکومت آریستوکراسی پهلوی،اپوزوسیون ها را از واقعیت های موجود برای اداره ی یک جامعه دور نگه داشت.وگرنه بحث آب و برق و اتوبوس مجانی(!)مطرح نمی شد تا سطح توقعات به مراتب بالاتر هم برود.اما برای پسرفت هایی که در مورد مسائل اجتماعی و انسانی داشته ایم چه بهانه ای هست؟ارزش های اخلاقی در جامعه ای که مدعی معلم اخلاقیت بودن را دارد؛روز به روز بیش تر فرو می ریزد.با وجود تمام فراز و فرود هایی که این انقلاب از سر گذرانده است،آنچه به عنوان یکی از بزرگترین مشخصه های آن به شمار می رود،نظم(بی نظمی)لیبرالی است.به بیان دیگر سرمایه داری ایرانی در کلی ترین وجه اش به همان مسیری می رود که پیش از این تکانه های عظیم اجتماعی می رفت پس به ناچار همان مشکلات،اما در ابعادی بس عظیم تر،گریبان گیر شده است:فقر،حاشیه نشینی،تورم لجام گسیخته،در کنار ثروت های بادآورده.تضاد فراگیری که ما امروز شاهد آنیم در کلماتی چون:کوخ و کاخ،گرسنگی و پرخوری،کودکان و زنان خیابانی و خیل عظیم بیکاران در برابر نورچشمی ها و رانت خواران چند پسته و چند شغله؛نمی گنجد.برج های چند ده طبقه در کنار ۸ میلیون حاشیه نشین(یک هشتم جمعیت شهری)از باقرآباد،اسلام شهر،خاک سفید و پاکدشت تا شیرآباد زاهدان.از کپرنشینان جنوب تا محاصره شدگان در شن های روان بلوچستان.بنا به نوشته‌ی روزنامه‌ی سرمایه، تا کنون حداقل چهار نوع خط فقر نسبی، مطلق، شدید و خشن در ایران تعریف شده است اما اجماع در مورد یک تعریف کلی و واحد صورت نگرفته است. بر اساس همین تعریف و به گواه آمارهای روزنامه های رسمی و مقامات وقت(که معمولا چنین آمارهایی با واقعیت هم فاصله دارند!) ۱۰ درصد مردم در زیر خط فقر مطلق قرار دارند- یعنی حداقل کالری لازم برای زنده ماندن به آن‌ها نمی‌رسد و در مرگ تدریجی قرار دارند.- ۱۵ درصد مردم در خط فقر نسبی قرار دارند- یعنی فقط زنده هستند- به‌عبارتی دیگر ۲۵ درصد مردم در نبرد روزانه‌ی مرگ و زندگی قرار دارند. و ۶۰ درصد از مردم هم در حد معیشت زندگی می‌کنند- یعنی می‌توانند روزگار خود را بگذرانند۲!!حال بگذریم از آماراعتیاد که هرساله چه افزایش چشمگیری که نمی یابد،مشکلات روانی مردم که دیگر طبیعی شده است و<span style="font-family: Times New Roman;">&#8230;</span></p>
<p>تکیه ی نوشته ام را ناآگاهی قرار دادم چرا که معتقدم اگر سطح فرهنگ سیاسی و آگاهی جمعی بالا بود،از همان ابتدا،اگر ملتی که بر ضد بی قانونی و نبود آزادی انقلاب کرده بود،با اعدام بدون محاکمه و گرفتن اموال مخالفت می کرد؛بی تردید این روال عادی نمی شد و مسیر انقلاب به این راه پر هزینه و پرتضاد کشیده نمی شد<span style="font-family: Times New Roman;">.</span></p>
<p></span></p>
<p style="text-align: center;">
<div style="text-align: center;"><span style="font-family: Times New Roman;"><span style="font-size: medium; font-family: Tahoma;"><a rel="nofollow" href="http://www.salijoon.info/" target="_blank"><img class="aligncenter" style="border: 0px;" src="http://www.imageurlhost.com/images/k3j7yzwlxdjjtxs1lja.jpg" border="0" alt="k3j7yzwlxdjjtxs1lja.jpg" width="406" height="275" /></a></span> </span></div>
<p> </p>
<blockquote>
<div><span style="font-family: Times New Roman;">پی نوشت اول:شورشیان آرمانخواه،مازیار بهروز،ترجمه مهدی پرتوی،چاپ دهم ۱۳۸۶</span></div>
<div><span style="font-family: Times New Roman;">پی نوشت۲:روزنامه سرمایه،شماره ۸۵۶،چهارشنبه ۲۴مهر۱۳۸۷</span></div>
<p>پی نوشت۳:اگر این پست مورد استقبال قرار گرفت طی چند روزهای آینده با پستی تحت عنوان انقلاب ۵۷ (۲)به روز خواهم شد<span style="font-family: Times New Roman;">.</span></p>
<p><span style="font-family: Times New Roman;">پی نوشت۴:بالاخره خاتمی تکلیف خودش را با مردم مشخص کرد.هر چند پادزهر اصلاحات از مدت ها پیش ناکارآمدی خودش را به همگان نشان داده است<span style="font-family: Times New Roman;">&#8230;</span></span></p>
<p>پی نوشت آخر:هیچ حس خوبی نسبت به این روزهای بی روزن ندارم.</p></blockquote>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ciminrouzgard.com/1387/11/enghelebe-57/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من هیچ گاه دوست نداشتم قاضی باشم</title>
		<link>http://ciminrouzgard.com/1387/10/man-hich-gaah-dust-nadashtam-ghaazi-baasham</link>
		<comments>http://ciminrouzgard.com/1387/10/man-hich-gaah-dust-nadashtam-ghaazi-baasham#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Jan 2009 01:21:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیمین روزگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ciminrouzgard.com/1387/10/%d9%85%d9%86-%d9%87%db%8c%da%86-%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%85-%d9%82%d8%a7%d8%b6%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d9%85</guid>
		<description><![CDATA[مردم ساده دلی داریم.این مردم ساده دل همانی اند که دو قرن و نیم قاجاریه بر سرش حکومت کرد و ذره ذره ی خاکش را به خاطر زنی یا هوسرانی ها و خیره سری های این چنینی؛به تاراج گذاشت.می گویم ساده دل چون در گذر تاریخ پنجاه سالی تن به دیکتاتوری رضا خان میرپنج و پسرش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">مردم ساده دلی داریم.این مردم ساده دل همانی اند که دو قرن و نیم قاجاریه بر سرش حکومت کرد و ذره ذره ی خاکش را به خاطر زنی یا هوسرانی ها و خیره سری های این چنینی؛به تاراج گذاشت.می گویم ساده دل چون در گذر تاریخ پنجاه سالی تن به دیکتاتوری رضا خان میرپنج و پسرش داد و در نهایت هم بی آنکه بداند در پی چیست؛انقلاب کرد.خون ها ریخت و از جان ها گذشت وهشت سال به پاسداری ازناموس و وطنش جنگید تا در نهایت جام زهری سر کشیده شود!می گویم ساده دل چون به چشم می بینم که در طول ایام محرم پای هر منبری و بی توجه به اینکه-به قول شریعتی-چرا به جای افکار مولایمان حسین از ابتدا زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند؛اشک می ریزد و بر مبنای همان ساده دلی از حقوق ماهیانه اش به غزه و کودکان بی گناهش کمک می کند و نمی داند که در همان حین یکی از رهبران حماس،که از قضا همان مداحان حسین مدیحه گویشان شدند و به جای حسین سنگ انان را به سینه می زنند،در مصاحبه ای با کانال الجزیره عنوان می کند:بر اسراییل پیروز خواهیم شد هم چون پیروزی یزید بر حسین!!</p>
<p style="text-align: right;">بی شک یکی از آرزوهای من نیز آرامش برای ساحل شرقی دریای مدیترانه خواهد بود.اما یقین دارم چنین آرامشی نه با موشک پرانی های حماس حاصل می شود نه با برافراشته شدن پرچم فلسطین کنار یاحسین در روز عاشورا.و حیرت زده می شوم از اینکه اکثریت رهبران جهان(و حتی رایس)خواستار آتش بس-هر چند موقتی-می شوند و آنگاه رهبر مسلمین جهان(؟!)خواهان مقاومت گروهک تروریستی حماس در بابر کفار و جنگ افروزی بیش تر!اینکه اسرائیل زیاده خواه شده و خواهان تشکیل یک کشور یهودی یکپارچه از راه قهر و سلطه ی نظامی و به اصطلاح از نیل تا فرات است خود جای بحث بسیار دارد اما اگر بخواهم هیچ حقی هم برای صهیونیست ها قائل نباشیم؛نهایت بی انصافی است.صهیونیست ها نام خود را از کوهی در اورشلیم که آرامگاه داوود نبی در آن قرار دارد گرفته اند.اورشلیمی که تا قبل از سال ۷۰ میلادی سرزمین یهودیان بود اما رومیان با ویرانی آن جا یهودیان را در سراسر جهان پراکنده کردند.این قوم از معدود اقوامی است که با توجه به در کنار هم نبودن فیزیکی طی سالیان دراز،ضمن حفظ وحدت فرهنگی و دینی در تمامی زمینه ها اتحاد وصف ناشدنی داشتند.قوم یهود از همان هنگامه به عنوان یک اقلیت در کشورهای مختلف آزار و شکنجه شدند و همین آزارها آنان را آرزومند بازگشت به وطن و تشکیل حکومتی خودمختار،می نمود.اما هنگامی که تئودور هرتسل روزنامه نویس مجاری راه نجات یهودیان از آزار دایمی را ایجاد یک دولت یهودی ذکر کرد و متعاقب آن جیم وایزمن-که اولین رئیس جمهور اسرائیل هم به شمار می رود-تاکید کرد ملت یهود تنها در اورشلیم(یا به زبانی فلسطین)می تواند به حیات آرامش گونه ی خود دست یابد؛فلسطین دست عثمانی ها بود و عملا هر حرکتی غیر ممکن!اما بعد ها که عثمانی تجزیه شد و فلسطین به دست بریتانیا افتاد با رایزنی هایی دولت بریتانیا اعلامیه ای مبنی بر کوچ یهودیان به فلسطین صادر کرد و حالا نزدیک به شش دهه است که جنگ بین اعراب و صهیونیست ها در حالی ادامه دارد که در پی آن مردم بی گناه قربانی می شوند و البته دفتر تحکیم وحدت در بیانه ای چه خوب خیانت های چند جوانک حماسی را به زنان و کودکان سرزمین خود مبنی بر سپر بلا کردن ایشان آشکار کرد؛هرچند این افشاگری به توقیف کارگزاران منجر شد&#8230;</p>
<p style="text-align: right;">حال در این میان شاهد آن هستیم که حکومت اسلامی ایران و آنهایی که روزها در فرودگاه مهرآباد(و حال بماند که مهرآباد مدت هاست دیگر پرواز خارجی ندارد و کلیه ی پروازهای خارجی به فرودگاه امام خمینی منتقل شده است!!!)تحصن کردند،کوچکترین سهمی در خاموشی جنگی که آتشش جز مردمان بی گناه دامن کسی را نمی گیرد؛نداشتند.مگر نه این است که کار ایشان جز تحریک و دلگرمی دادن به سران حماسی که وقت ساختن موشک هاس قسام در اتاقک های مخوف به هیچ کس و هیچ چیز جز خودشان فکر نمی کنند؛نیست؟مگر نه این است که صدها موشک فلسطینی با برد چند ده کیلومتری و البته اعطائی دولتمردان ایران به گرد تجهیزات مدرن امریکایی اسرائیل،هم نمی رسد؟پس این همه هیاهو برای چیست؟آیا بهتر نبود این هیاهو زمانی برپا می شد که پدران عرب همین کودکان بی گناه، و خردسالی که امروز وسط خاک و خون تلف می شوند،در کافه ها و کازینو های شهرشان مشغول هوسرانی بودند و هم و غمی جز شکم و زیر شکمشان نداشتند و املاک نیاکانشان را بی هیچ دوراندیشی به یهودیان می فروختند؟</p>
<p style="text-align: right;">من هیچ گاه دوست نداشتم که قاضی باشم،چرا که از قضاومت و پایمال شدن حق بی گناهی به دست خویش می هراسم.امروز هم قصد قضاوت ندارم؛البته اگر بنا بر دیدن تمامی واقعیت ها باشد!متاسفانه عدالت این روزها در فرهنگ لغات شفاهی تک تک ما به گونه ای متفاوت از دیگری معنا می شود.اما با تمام این اوصاف اگر روزی موطن من آن قدر سبز شد که هیچ پسرکی را دیگر چنباتمه زده و سردر گریبان در هیچ کجای خیابان ندیدم،هیچ دخترک کارتن خوابی را نیمه شب گوشه ی بزرگراه خوابیده یا یخ زده(؟)ندیدم و هیچ پدری دیگر شب نوروز شرمگین خانواده اش نبود؛آن گاه به مردم بی گناه غزه هم در حد توان کمک خواهم کرد و حس انساندوستی ام را این طور به رخ جهانیان خواهم کشید!!</p>
<p style="text-align: right;">پی نوشت اول:&#8221;سننتصر على اسرائیل کما انتصر یزید على الحسین/ بر اسراییل پیروز خواهیم شد هم چون پیروزی یزید بر حسین &#8220;به نقل از خبرگزاری عراق نو</p>
<p style="text-align: right;">پی نوشت۲:تماشای صدا و سیمای حکومت اسلامی هنگام نوحه خوانی مداحان حزبی که به اسم مولا حسین بالای منبر می روند ولی یا مدیحه گوی رهبرشان اند یا مقاومت حماس؛حس غریبی دارد!!</p>
<p style="text-align: right;">پی نوشت آخر:جمعه تا به کی حرف تازه ای برای گفتن ندارد؟!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ciminrouzgard.com/1387/10/man-hich-gaah-dust-nadashtam-ghaazi-baasham/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>38</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
