به یاد دارم سه چهار سال پیش وقتی که برای تعیین رشته ی تحصیلات آکادمیکم با یکی از رفقایم که دستی بر قلم هم دارد مشورت می کردم، اکیدا اصرار داشت که سراغ رشته های علوم انسانی عموما و علوم سیاسی خصوصا، نروم. خودش هم علیرغم حرفه اش عمران خوانده بود و عقیده داشت با وجود تصفیه ی بی حد دانشگاه ها در ایران، خواندن چنین علومی کارگر نمی افتد. حرفش بی جا نبود اما من به قضیه جور دیگری نگاه می کردم و معتقد بودم می توان از بین اساتید-هرچند انگشت شمار- کسی را یافت که به اصالتش هنوز هم پایبند مانده تا حرفی غیر از آنچه مرسوم است را با ما در میان بگذارد. برای من بار سنگینی که انقلاب فرهنگی بر گرده ها وارد می کند و هزار و یک فیلتر دیگر قابل تحمل تر از بازی با سیم های شوخی ناپذیر فاز و نول و البته جراحی اثناعشر بود. غافل از اینکه من مو را می دیدم و آن رفیق پیچش مو را !!
در طی این مدت هم با تمام کم و کاستی ها ساختیم و ساختم. بیش از یک ششم دروس اختصاصی هم کاملا مباحث اسلامی اند ( و بماند که استاد پس از گذشت ۴-۵ جلسه خودش هم نمی داند دیگر چه مبحث نگفته ای باقی مانده ؟!) ، بیش تر منابع، کتاب های پاک سازی شده ی انتشارات سمت است( و باز هم بماند آن دسته از منابعی که کتاب های منتشره توسط بوستان کتاب، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی و انتشاراتی از این دست اند) ، اندک نبودن تعداد اساتیدی که تحصیلات حوزوی دارند و هزار و یک عامل دیگر که به گمان من باعث می شود حتی فکر سکولار شدن هم به ذهن یک دانشجوی عادی خطور نکند.
اما… از آنجا که زیسن در ضل نظامی توتالیتر که اولا به دلیل مشروعیت بخشی به خود در صدد تحریف تاریخ برمی آید و ثانیا هر روز بیش از پیش در پی کنترل عرصه های عمومی و خصوصی زندگی شهروندان خود است، روز به روز فعالیت در عرصه های-خصوصا- حساس تنگ و تنگ تر می شود؛ ما باید امروز دغدغه مان این باشد که نکند قرار است از این پس-مثلا- به جای درس تاریخ اندیشه های غرب ۱و۲ در رشته ی علوم سیاسی مفاتیح الجنان ۱و۲ اثر ارزنده و پربار مرحوم حاج شیخ عباس قمی را پاس نماییم!!!!
ترس از علمی که مشت دجالان را می گشاید و باعث می شود کوس رسوایی شان عالم گیر گردد اما برای ما چندان هم بیگانه نیست. این دشمنیت را از خیلی پیش تر به یاد داریم. زمان حمله ی اعراب به ایران را می گویم. که به روایت برخی متون تاریخی، فرماندهان حمله با استدلال بر اینکه اگر کتابی حاوی حرف ارزشمندی باشد که آن سخنان در قرآن هم موجود است و اگر نه که سراسر کفر است و نابودی اش موجب سهل المسیر شدن وصول به بهشت برین می شود، دستور سوزاندن کتب می دادند. و حال این بماند که در آن زمان که گستره ی مناسبات در حد امروز نبود با وجود خسران بی حد و انحطاط، موفق نشدند به طور کلی جلوی دفن و البته بروز و ظهور اندیشه های نوین را بگیرند چه رسد به امروز که …
و این داستان غم انگیزی است. جایگزینی علوم اسلامی به جای علوم انسانی را می گویم. که نه از آن زمان که آن برگه های اعتراف مضحک را برای سعید حجاریان می نوشتند که از سال ها پیش کلید خورده بود که با چنبن سرعتی هم می تواند پیش روی کند و البته من چقدر ساده لوح بودیم که گمان می کردم …

پی نوشت اول: این روزها به این می اندیشم که پدر و مادرها چقدر گاهی شبیه حکام می شوند! از آن هنگام که احساس خطر می کنند و مانع می شوند که تو در طی تحصیلات متوسطه شاخه ی علوم انسانی را برگزینی. به راستی چقدر فهمیدن “تو” برای همه گران تمام می شود و البته چقدر “گوسفند” بودن ات ارزان و باصرفه است!!!
پی نوشت ۲: پی نوشت اول به هیچ روی به منظور توهین به شاخه ی تجربی و البته فنی نگاشته نشده است.
پی نوشت ۳: به گمان من انقلاب فرهنگی در بلند مدت تاثیرات به مراتب سنگین تری از باقی ظلم ها و ناحقی ها به جای می گذارد. آخ که چه هضم دشواری هم دارد!!
پی نوشت آخر: گاهی ارتباط برقرار کردن بین دو موضوع “خاص” بسیار دشوار تر از برقراری توازن بین دو کفه ی ترازویی ست که یک طرفش یک وعده ی غذایی ماست و یک طرفش وعده ی غذایی یک کارگر عیال وار…
شهریور ۱۸م, ۱۳۸۸ در
سیاسی |
۲۱ نظر
سکانس پانصد و یازده هزارم
مکان: خیابانی بسیار شلوغ
زمان: حوالی عصر
۱،۲،۳ حرکت
-راه بیفت. یالا بجنب. چرا مثه نعش مرده خودتو روی زمین می کشی؟ رو جفت پاهات وامیستی یا قلمشون کنم؟
(بالاخره تا پای ماشین، به زور چماق و کشان کشان می برنش)
-با توام هی! انگار قرار نیست حرف تو گوشت بره دختره ی ج… هان؟ اون دهن کثیفتو ببند و به جای این کولی بازیا زودتر سوار شو.یالا. د زودباش دیگه. کلی کار داریم.
(و در حالیکه دختر را به زور سوار ماشین می کند زیر لب می گوید: )
حالا حالیت می کنم با کی طرفی!
سکانس پانصد و یازده هزار و یکم
مکان: نامعلوم!
زمان: نیمه شب
خفه شو، گه زیادی داری می خوریا. مگه بهت نمی گم بکش پایین سلیطه، هان؟ جونت بالا بیاد دیگه. زود باش.
ای بابا. اصلا انگار زبون آدمیزاد تو کله ی پوک شماها نمی ره که نمی ره. خیل خوب… خودت خواستی. حاجی دستاشو بگیر. برادرا بیاین تو، وقتشه!
…
باقی قصه کابوسیست که مدت هاست هر صبح نظاره گرش شده ام. فقط فریاد و جیغ و ناله است و در نهایت هم تن بی هوش شده ای که نیمه جان بر روی زمین افتاده و قادر به فریاد درد کشیدن نیست… فقط امیدوارم در لحظه های آخر، میان درد و ناله و خون با قدرت و شهامت تمام، آب دهانت را جمع کرده باشی و روی صورت کثیفش تف کرده باشی؛ ترانه ی من!

پی نوشت اول: فکرش را بکن؛ یک عده جانی که همیشه هم پشت پرده می مانند به مغز انسان ها، از همان بدو تولد، زرداب تزریق کنند تا پس از طی دوران بلوغ، تبدیل شوند به وحشی ترین و بی رگ ترین حیوانات هستی. اگر اسم این عمل استثمار و دزدین انسان از خودش نیست، پس چیست؟؟
پی نوشت ۲: باید تاکید کنم که بی شک ناشی ترین فیلمنامه نویس دنیا بوده و در این زمینه هیچ تخصصی ندارم. قصد من تنها این بود: روایت کابوسی شبانه، به یاد ترانه
پی نوشت ۳: ۹۹% الفاظ رکیک به دلیل مسائل اخلاقی حذف شدند!!
پی نوشت آخر: به پیشنهاد دوست عزیزی، احتمالا از این پس این وبلاگ با پست هایی کوتاه تر از قبل به روز خواهد شد. امیدوارم این بهانه ی خوبی باشد برای زودتر نوشتن و غلبه بر تنبلی همیشگی من در وبلاگ نویسی…
مرداد ۲۳م, ۱۳۸۸ در
سیاسی |
۱۷ نظر
بعید می دانستم که روزی مجبور شوم برای یک عمامه به سر اشک بریزم. چرا که اولا معتقدام به لحاظ تاریخی بر ملت ایرانی در مجموع ستم های بی شماری روا داشته اند و ثانیا دراوقات معین به قدر کفایت، خود می توانند گلیم خود را از آب بیرون کشند و نیازی به دلسوزی ندارند!اما این روزگار بالا و پابین بسیار دارد و اگر قرار باشد چشم انسانی ات را نبندی، بی شک بایستی از تماشای ظلم، در هر کجای دنیا که باشد، احساس خشم و ناراحتی کنی.حال چه این ظلم با زیر پا گذاشتن حقوق اولیه ی انسانی به ساکنان بی دفاع کمپ اشرفی روا شود هرچند که نقاط تیره ای در گذشته ی خود داشته باشند، چه بر یک آفریقایی که به دلیل وجود استعار گران و استثمار گران کهن در فقر جان می دهد، و یا حتی بی جهت بر عمامه به سری که تا همین چند هفته ی پیش خودش هم از منظری دیگر در معرض اتهام بوده است …
وقتی برای اولین بار اعترافات محمدعلی ابطحی را شنیدم، راستش خیلی جا خوردم و چون توقع شنیدن حرف هایی تا “این” حد عجیب و متناقض را نداشتم، در دل شماتتش کردم. من تا آنجا عصبی بودم که حتی تفاوت فاحش ظاهری وی هم با اینکه بسیار تامل برانگیز بود نتوانست باعث تغییر یافتن موضعم شود.
نگویید خارج از گود نشسته ای و نفست از جای گرم بلند می شود! کمی هم به من حق بدهید!
با تماشای دادگاه ابطحی خاطرات زندانیانی که در برابر شکنجه های ساواک لب نمی گشودند، به بند کشیده شدگان دهه ی شصت که با شجاعت هرچه تمام تر تا پای جوخه ی دار هم برخلاف عقایدشان حتی کلمه ای ادا نمی کردند، دادگاه معروف گلسرخی و حتی سال ها مقاومت گنجی؛ یک به یک در برابرم رژه می رفتند و من بر همین اساس به ابطحی حق نمی دادم این طور”ضعیف” عمل کند و دشمنانش را شاد کند. من حفظ جان را دلیل قانع کننده ای برای شهادت دروغ –آن هم در دادگاه و نه در برابر دوربین های دولتی و زیر شکنجه- نمی دانم.بله؛ ابطحی را نتوانستم ببخشم تا اینکه… تا اینکه تلوزیون ولایی دیشب بخش های جدیدی از سری اعترافات ساختگی اش را به نمایش گذاشت.
این تصاویر و گفته های جدید حرف های جدیدی در خود داشتند. با نگاهی –حتی- نه چندان تخصصی و موشکافانه می شد به این مهم رسید که ابطحی به هیچ وجه حالت طبیعی ندارد. تو گویی که اصلا انسان نبود. مسخش کرده بودند. حرف هایش که به مضحک ترین طنزها می مانست، حتی باعث عصبانیت عطریانفر شد که کنار او نشسته بود و سوال هایی مشترک را پاسخ می گفت. ابطحی حالتی به شدت غیر عادی داشت و به همین دلیل بایستی حسابش را از باقی اعتراف کنندگانی که تا به امروز دیده ایم جدا کرد. من به هیچ وجه قصد شانتاژ خبری ندارم اما حاضر هستم بر سر تمام زندگی ام شرط ببندم که ابطحی را “چیز خورش”(!) کرده بودند، روانی اش کرده بودند. حاضرم قسم بخورم که ابطحی به خاطر کم تحملی و تنها به دلیل بار سنگینی که شکنجه هایی هرچند وحشتناک که در کشتارگاه های ولایی بر جسم زندانی می گذارد؛ حاضر به قبول بیان چنین سناریوی مضحکی نشد.
حتی خوراندن ادرار به زندانی که افرادی چون مجتبی سمیع نژاد از نزدیک شاهد آن بوده اند و بدتر از آن خوراندن مدفوع که احمد باطبی و بسیاری دیگر از آن می گویند، هم نمی تواند تا این حد تاثیر گذار باشد و الحق که دژخیمان چه کار کشته اند و هنگامی که متوجه شدند چنین شکنجه هایی برای گرفتن چنین اعتراف هایی کارگر نمی افتد، به شیوه های نوینی روی آوردند. و این بار نه شلاق و چماق و دیگر ابزارهای شناخته شده ی شکنجه، که با خوراندن داروهای روانگردان که بعد شخصیتی فرد را به طور کامل از بین می برد و آن چنان مغز را تحت تاثیر قرار داده و به خواب می برد که شاید ساعت ها زمان لازم باشد که فرد بتواند به یادآوری آنچه بر وی گذشته روی آورد و به حلاجی آن بپردازد؛ برای نیل به اهداف خود همت گماردند.
… و من ساعت ها حیرت زده بودم و برای ابطحی که تا همین چند هفته پیش یکی از خادمین همین رژیم ولایی بود و امروز بی هیچ دلیل و مدرکی و تنها برای مشروعیت بخشیدن به تمام سیاه کاری ها و انحصار بیش از پیش قدرت مطلقه، به یک بیمار روانی تبدیلش کردند تا از او به زور اعتراف هایی این چنین مضحک بگیرند؛ اشک ریختم…

پی نوشت اول: محاکمه ی بی سابقه ی هم زمان صد نفر، تشکیل نشدن دادگاه ویژه ی روحانیت برای ابطحی، برگزار شدن دادگاه در سالن غیر رسمی آمفی تئاتر، پوشاندن لباس های کهنه و دمپایی زندان که باعث تحقیر سران جکومتی شود، بی معنی بودن شخص وکیل مدافع و عدم حضورش در دادگاه، خواندن کیفرخواستی که در اوج بی سوادی به نگارش درآمده بود، اتهامات کاملا بی مربوط و کلان به کمپین زنان، انگ های کاملا نامربوط چون مواد مخدر به محکومان و هزاران مورد ریز و درشت دیگر، همگی حاکی از این است که تشکیل چنین د ادگاهی بی اساس است و البته بیانگر این که برخی چقدر عجله دارند!
پی نوشت ۲: عده ای کماکان کوراند (البته جدا از آنهایی که به نفعشان است چشم بر روی حقایق ببندند)، چه باید کرد؟!
پی نوشت ۳: با خود می گویم کاش در جنگ داخلی بر سر قدرت مردم این چنین دخیل نمی شدند تا با صف آرایی دو جناح در برابر یکدیگر، ابتدا یکی –که در عمل چندان هم فرقی نمی کند کدامیک باشد- دیگری را حذف می کرد و آنگاه مردم هم با نیرویی قوی تر نسبت به نیروهایی جناحی که با حذف هم کیش خود تضعیف شده است؛ به میدان می آمد. با این حساب هزینه های مردمی هم هرگز زیر نام سنگین بزرگان، کمرنگ نمی شد و فرصت هم از هر نظر مهیا بود…
پی نوشت آخر: مبارزه ی مدنی در برابر اینان که هرگز از اسلحه کشیدن به روی مردم دست نمی کشند؟؟
پیوست: نوشته ی محمد غرنویان در مورد معلم در بندمان،جعفر ابراهیمی، خواندنی است…
مرداد ۱۳م, ۱۳۸۸ در
سیاسی |
۱۳ نظر
از همان سال های ابتدایی تحصیل،هیچ گاه از تاریخ و جغرافیا آن چنان که باید لذت نمی بردم و شاید به خاطر همین است که حافظه ی تاریخی ام نیز چندان تعریفی ندارد. و بی سبب نیست اگر در این روزهای پر هیاهو که هر دم با شنیدن خبری جدید و البته تلخ ناچار می شوی به تسلای خود روی آوری، روزهای حساس را در حافظه ی تلفن همراهت ثبت کنی تا به یمن مدرنیته شدن به وقتش برایت نوا سر دهد!
امروز ۲ امرداد است. یکی از همان روزهایی که در تلفن همراه من بی حواس ثبت شده و… وقتی زنگ می خورد و نگاهم روی تاریخ قفل می شود تازه می فهمم که نه سال است دیگر برای آزادی ننوشته ای هرچند به یمن چنته ی پر تو ما همیشه شعری تازه داریم…
وقایع روزهای چندین باره ی خونین وطن برای ما شاید تازگی داشته باشد. از سلاخی دجالان به حیرت افتاده ایم و باورگهمان هم کمی نم کشیده است! اما تو سه دهه قبل تر با جسارت تمام پیشگویی روزهای سیاه را کرده بودی و بر حسب رسالتی که برای خود تعیین کرده بودی فریاد برآوردی و روشن فکری خود را بر همگان اثبات نمودی : ” دوران پرادباری ، که گرچه منطقا” عمر دراز نمیتواند داشت ، از هم اکنون نهاد تیره خودرا آشکار کرده است… و قشریون مطلق زده هر اندیشه ای را دشمن می دارند و کامکاری خود را جز شرط امحای مطلق فکر و اندیشه غیر ممکن می شمارند.. پس نخستین هدف نظامی که میکوشد پایههای قدرت خودرا به ضرب چماق و دشنه استحکام بخشد و نخستین گامهای خودرا به آتش کشیدن کتابخانهها و هجوم علنی به هستههای فعال هنری و تجاوز آشکار به مراکز فرهنگی کشور برداشته ، کشتار همه متفکران و آزاداندیشان جامعه است.
اکنون مادر آستانه توفانی روبنده ایستادهایم. بادنماها نالهکنان به حرکت درآمدهاند و غباری طاعونی از آفاق برخاسته است. میتوان به دخمههای سکوت پناه برد، زبان در کام و سر در گریبان کشید تا توفان بیامان بگذرد. اما رسالت روشنفکران ، پناه امن جستن را تجویز نمیکند. هر فریادی آگاه کننده است ، پس از حنجرههای خونین خویش فریاد خواهیم کشید و حدوث توفان را اعلام خواهیم کرد. سپاه کفن پوش روشنفکران متعهد در جنگی نا برابر به میدان آمده اند.” (۱)
در این نخستین بامدادی که از نهمین سالمرگت می گذرد با خود می اندیشم چه خوب است که آن غول بزرگ و زیبای هر گز از مرگ نهراسیده که کوچکی ام در برابرش به خوبی عیان است، در آغوش زمین آرام خفته است و مجبور نیست اخبار گردن کشی ها و جوان کشی ها را از بی بی سی فارسی دنبال کند!
… و من هر چه می کنم، با یک رگ ناهشیار، نمی توانم چیز خاصی در سوگ تو بنویسم.

شعر ” عشقی دیگر” اصلان اصلانیان که برای تو سروده شده است مسلما به از حر ف های بی سر و ته من خواهد بود…
عشقی دیگر
عشق ما، عشق دیگری است
سرشت ما، سرشتی دیگر.
- ما کدام است؟
الف بامداد و
الف سحر(۲)
غول زیبا و
گورزادی زشت
هستی جاودانه و
وجودی بی ثمر
مناسبتمان؟
فرزندان یک ملت و پرورده ی آن “بسوده ترین کلام، دوست داشتن”
این آخرین امید؛
و از برای تمامی معضلات جهان
این، تنها شاکلید
و بدین سیاق
عشق ما عشق دیگری است …
پی نوشت اول: خط های داخل ” ” از احمد شاملو است.
پی نوشت ۲: الف سحر تخلص شاعر این شعر است.
پی نوشت ۳ :خسروی خوبان، حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن!همان طور که همه می گویند تو رفته ای و من باور نمی کنم!
پی نوشت آخر: خونی که در رگ ماست، بر روی آسفالت ها طنازی می کند اما مفتی به کسی هدیه نمی شود!
مرداد ۲م, ۱۳۸۸ در
بهانه ها |
۱۲ نظر
قصه از ۵-۶ ماه پیش آغاز شد. (فعلا به قبل ترش کاری ندارم) آن زمان که با راه انداختن بازی رنگ ها مردم مشتاق شدند ،بی آنکه خودشان بدانند، لبیک گویان در صف مجاهدین انقلاب و ناب محمدی قرار گیرند. لابد گمان می کردی “که” ی مثل معروف “از دل برود هر آنکه از دیده رود” برای “چه” هم صدق می کند و بر همین اساس زمان می تواند روی خیلی “چیز” ها سرپوش بگذارد. غافل از اینکه قواعد بازی طور دیگریست و هرگز سبزی نمی تواند روی سرخی را سیاه کند…
تشنگی قدرت اما کار را حسابی بیخ دار کرد. انگار کف و سوت جوانان به مزاج تو و یارانی که هشت سالی ملت را به همین منوال سرگرم می کردید، بسیار خوش آمد و بد ندیدید پس از شوی انتصابات، از خشم مردمانی که سی سالی می شود (فعلا به قبل ترش کاری ندارم) در زیر یوغ استبداد و خفقان حکومت ولایت فقیه جرات نطق کشیدن هم نداشتند، به نفع خودتان بهره ببرید.خواهران و برادران جسور و بی باک میهنی نیز به بهانه ی دفاع از حقوق بر باد رفته و خیانت در امانتشان، در نبردی نابرابر سینه جلوی رگبار گلوله های “دشمن” شان سپر کردند تا شاید در آزادی، به آزادی سلامی دوباره گویند.
پر واضح است که در حکومت ولایت مطلقه فقیه، اصلاحاتی که پرچمدارش محمد خاتمی کرنش گر است (همانی که دوازده سال پیش حاضر نشدی عکس دو نفره تان بشود پوستر تبلیغاتی اش و الحق که او تمام این ها را ندید گرفت و برادری را در حق تو تمام کرد) هرگز راه به جایی نخواهد برد. جالب است… شعار اصلاح طلبی و حقوق شهروندی ات گوش فلک را کر می کند و در میان دعوای داخلی که بر سر صندلی قدرت است ،بی محابا چون گذشته، جوانان را دم دست جلادان می گذاری تا این بار به جرم “سکوت” سلاخی شان کنند.خاطره ی گستاخی هایی که باعث شد همین جوانان در شلمچه و دوکوهه و البته خاوران ذبح شوند از ذهن ما که بیرون نرفته؛ تو را نمی دانم! تو که با کودتاچیان غریبه نبودی. با هم در همین نظام پوست ترکانده بودید.
آن یک نامزد معترض که از نظر من با توجه به کینهی حاکمیت کودتایی از شعار “تغییر” و صراحتش در”اعتراض به قتل زهرا بنی یعقوب، نظارت استصوابی و رد صلاحیتها، تغییر قانون اساسی ” و امثال آن بیش تر در حقش اجحاف شده، لااقل این طور طرفدارانش را خرج خود نکرد و دست آخر به اشتباه خودش مبنی بر اینکه نباید مردم را به شرکت در شوی انتصابات تشویق می کرد، با صراحت تمام اعتراف کرد و از همه عذر خواهی کرد که خود من بارها به وی گفتم: شیخ تو که از همه چیز باخبری دیگر چرا؟ وزیر کشور وابسته به طیف خودتان نتوانست دور قبل جلوی تغلب بایستد و در لحظات پایانی -به قول خودت- سوم اعلامت کردند؛ با وزیر کشوری که رفیق گرمابه و گلستان رقیب است چه می کنی؟چه ضمانتی وجود دارد که دست به تشویق و ترغیب می زنی…؟
اما تو ای سید سبز گستر… چه خوب از هوادارانت خرج کردی و حال سوال این است که چرا از خودت خرج نکردی؟ طرفداران سرسختت در جواب من حتما خواهند گفت هزینه از این بیش تر که پس از سال ها جانفشانی برای اسلام و انقلاب دست آخر انگ همکاری با انگلیس و آمریکا به پیشانی اش زده اند؟ هه…خنده دار است. از کی تا به حال حرف شریعتمداری و تیمش که حتی استاد شجریان را هم عامل استکبار می دانند و وطن فروش می خوانندش، حجت شده است؟! پس مسئله این نیست. مسئله این است که حتی شخص وزیر اطلاعات هم نداند تو را در کدام سلول به بند کشیده اند. مسئله این است که در اوج جوانی با شلیک گلوله ی یکی که دو روز است اسلحه دست گرفتن را یادش داده اند وسط آسفالت خیابان جان بدهی. مسئله این است که شبانگاه به خوابگاه به اصطلاح امن دانشجویی ات حمله کنند و رفیقت را جلوی چشمت با تبر تکه تکه کنند. مسئله این است که پس از چند روزی که همه از تو بی خبرند در اوج سانسور خبری به اتهام قاچاق مواد مخدر (!) ناگهان بالای جوخه ی دار پیدایت کنند. مسئله این است که خانواده ات در فقدان جنازه ات بسوزند و ندانند کجا باید برای فرزندشان ضجه بزنند. مسئله این است که زیر شکنجه، دوربین صدا و سیمای رژیم عدالت پیشه را جلوی چشمانت بیاورند و مجبورت کنند سناریویی از پیش تنظیم شده – و البته نخ نما را- به عنوان اعتراف از بر بخوانی. مسئله این است … این است که در اوج تشنگی قدرت و البته در اوج ناباوری هم کیشانت بر تو چیره شدند و شکاف ها به بالاترین سطح ممکن نمایان شد.
این چیرگی اما با تمام وقاحتش از به قدرت رسیدن تو باارزش تر بود. بسیار هم با ارزش تر بود. اگر تو به قدرت می رسیدی، زیر چتر ولایت به خدمتگذاری (؟!) برای انقلاب کمر می بستی و آنگاه نه نقاب از چهره ی آنان که باید بر زمین می افتاد و نه مردم به آزادی و حقوقی که حق مسلمشان است لحظه ای می اندیشیدند.
مسئله این است!
مسئله این است که عدوی تو نیستم من، انکار توام!
پی نوشت اول: به نظر من این مهم نیست که جامعه ی جهانی امروز نسبت به ملت ایران دید مثبتی دارد.مهم آن روزی است که ما به آسایش – به معنای واقعی اش- دست یابیم و با آرمانهایمان بر سر یک سفره بنشینیم!
پی نوشت ۲: به قول مجتبی سمیع نژاد همین مانده که بیایند و ایران را دستگیر کنند و ببرند اوین!
پی نوشت ۳: خودمانیم ها! ولی چهار سال (؟) پوست مان را می کنند! هر چند… می ارزد!
پی نوشت ۴: الحق که زنان در خرداد خونین نقش بسزایی را ایفا کردند، برای بسیاری این دور از ذهن بود…
پی نوشت ۵:SMS و صداوسیما تا اطلاع ثانوی تحریم اند!
پی نوشت آخر:چه کنیم؟؟!
تیر ۱۵م, ۱۳۸۸ در
سیاسی |
۱۶ نظر
“شبنورد”
شب است و چهره میهن سیاهه
نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم
که هرکه عاشقه پایش به راهه
برادر بی قراره
برادر شعله واره
برادر دشت سینه ش لاله زاره
شب و دریای خوف انگیز و توفان
من و اندیشه های پاک پویان
برایم خلعت و خنجر بیاور
که خون می بارد از دل سوزان های
برادر نوجوونه
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه
تو که با عاشقان درد آشنایی
تو که همرزم و همزنجیر مایی
ببین خون عزیزان را به دیوار
بزن شیپور صبح روشنایی
(اصلان اصلانیان)
ساعت ۳:۳۰ بامداد امروزبا حمله ی وحشیانه ی نیروهای لباس شخصی و انصار حزب الله به کوی دانشگاه تهران،دانشجویان کوی بر اثر ضربات گلوله،زنجیر،باتوم و چماق مجروح شدند…
تکرار ۱۸ تیر ۷۸؟کمی وخیم تر؟
ایستادگی در برابر این کودتای سیاه نهایتا چه نتیجه ای را در بر دارد؟
و چه خوب گفت مهدی کروبی،این روزها بی شک عزای عمومی است…
خرداد ۲۵م, ۱۳۸۸ در
سیاسی |
۱۰ نظر